افندوک نامه های قزن قلفی - مرداد 1386

خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 30 مرداد ماه سال 1386

بالا نوشت ِ بعدا نوشت : حال می کنین ده روز بعد از پست تازه عکس گذاشتم براش ؟

 

 

دلم می خواست هری پاتر باشم .......

 

چیه به قد و قواره ام نمیاد ؟ بیشتر بهم میخوره یکی از اون پسر چاقالوهایی باشم که دنبال ک و ن مالفوی میدون ؟

خودتی .

نه

من حتی دلم نمی خواد هرمیون باشم که یه - اَل هومورا - میگه و درهای بسته فرتی براش باز میشن . با اینهمه دره بسته که جلومه دهنم سرویس میشد اگه بخوام هی ورد بخونم و در باز کنم .

من حتی دوست نداشتم دوست خوش قلب و تاحدی گاگول هری باشم . همون موقرمزه ؛ رون ویزلی که تقریبا فقط بلده شطرنج بازی کنه و جدیدا هم که داره با هرمیون لاو میترکونه .

حتی نمی خوام دانیل رادکلیف باشم . می خوام خوده خود هری پاتر باشم .

با این تفاسیر دیگه لازم نیست بگم که پرفسور اسنیپ و مک گوناگال و حتی دامبلدور هم نمی خوام باشم .

فقط خوده هری رو عشق است . میدونی چرا ؟

.

.

.

چون هی مرکز توجه باشم و هی تخمی تخمی پولدار بشم و هی از باسن ِ مبارک شانس بیارم تو مبارزاتم و هی دخترا عاشقم بشن و هی همه دنیا بخوان جای من باشن و هی ........

.

.

.

هی ............. تند نرو . من برای اینا نمی خوام هری پاتر باشم .

اصلا بیاین یه مسابقه بزاریم ببینیم که من برای چی دلم می خواد هری پاتر باشم ؟

اونوقت میشه خودمم شرکت کنم آیا ؟

به بهترین جواب هم اشتراک سالیانه هفته نامه ء مدرسه ء هاگوارد رو جایزه میدم . خب پاتر هستم دیگه . پارتی دارم . صوبتیه ؟ می خوای همینجا پودرت کنم ؟ با شمایل سوسک چطوری ؟ دوست داری ؟

 

قزن پاتر ِ سوءاستفاده کن از موقعیت

 

 

یکشنبه 28 مرداد ماه سال 1386
چند ماهی می شد که حس میکردم رفتارش عوض شده.از دو کیلومتری بوی ادکلنش رو حس می کردم لباس هاس مد روز می پوشید شبا دیر بر میگشت تلفن های مشکوک همه و همه دست به دست هم داده بود که من بهش بدبین بشم دوسش داشتم نمی خواستم زندگیمون خراب بشه با بدبختی به اون جا رسیده بودیم تازه داشتیم نفس می کشیدیم که حس کردم دیگه اون آدم سابق نیست وقتی حرف میزدم حواسش جای دیگه بود خیلی وقتا تا دهنمو باز می کردم می گفت حوصله ندارم دست بزن هم که پیدا کرده بود از همه بدتر مثل دو تا آدم غریبه شده بودیم چیزی به اسم رابطه ی زناشویی بینمون نبود .

نمیشد به کسی چیزی بگم روز عقدمون بابام گفت با لباس سفید رفتی با کفن بر میگردی داروهای اعصاب مادرم هم که دکتر تازه قوی کرده بود فقط خواهرم بود که حرف هامو گوش میداد دلداریم می داد میگفت سعی کن کنار بیای راه برگشت که نداری اصلا شاید اشتباه می کنی شاید توهمات خودت باشه!

خواهرم تنها کسی بود که می تونست بهم دلداری بده تنها امید زندگیم بود همیشه آرزو داشتم بهترین ازدواجو داشته باشه جهیزیه نداشت ولی به خودم قول داده بودم اگه یه پسر سر به راه گیرش افتاد خودم کار کنم واسش دو سه تیکه جور کنم بره سر خونه زندگیش.سرو سامون بگیره و از دست بدخلقیای بابام راحت بشه.

همه ی سعیمو می کردم که نظرش رو جلب کنم خونه زندگیمونو مثل دسته ی گل می کردم غذاش به موقع آماده بود خودمم که همه جوره به حرفش گوش می کردم همین هفته ی پیش رفتم آرایشگاه گفتم ازین رنگ مو جدیدا واسم بذاره گفتم نکنه دلش بخواد منم مثل دخترای تو خیابون باشم ولی اون اصلا نفهمید که من موهامو رنگ کردم خواهرم می گفت شاید مشغله ی کاری داره خواهرم دانشجو بود حرفشو قبول داشتم می گفتم تو اجتماعه بهتر از من می فهمه...

ولی دیر اومدناش کلافم کرده بود شبا می ترسیدم از بچگی از تاریکی می ترسیدم.یه روز تعقیبش کردم باید می فهمیدم کجا میره از اداره که اومد بیرون چادرمو کشیدم رو صورتمو پشت سرش راه افتادم دیدم رفت تو خونه ی بابام.چند روز پشت سرش رفتم دیدم هر روز میره خونه ی بابام .یه شب پرسیدم چرا می ری اونجا گفت نمی خواستم بهت بگم مادرت حال و احوال درست حسابی نداره.دنیا رو سرم خراب شد نکنه بلایی سر مادرم بیاد خواهرم بیچاره میشد زنگ زدم از خواهرم پرسیدم گفت حالش بهتره.

چقدر از خودم بدم اومده بود شوهرم نگران مادر من بود اون وقت من چه خیالای باطلی کرده بودم ازش معذرت خواهی کردم گفت عیب نداره پیش میاد ولی من و تو که نباید به هم شک داشته باشیم خیالم راحت شد مثل آبی که بریزن رو آتیش آروم شدم.

زمستون بود گفتم شال و کلاه براش ببافم تو راه اداره سرما نزنه به سرش سرما بخوره بابام مادرم و برده بود مشهد شاید شفاشو بگیره زیر لب صلوات می فرستادم.

کاموا از دستم افتاد رفت زیر تخت خواب دستم و دراز کردم کاموا رو در بیارم دیدم یه تیکه پارچه اونجاس کشیدمش بیرون دیدم لباس زیر زرشکیمه تاش کردم گذاشتم تو کمد.اومدم دوباره ببافم یادم افتاد لباس زیر زرشکیمو همین دیروز که رفتم حموم پوشیدم از تو کمد درش آوردم بو کردم خودش بود همونی که واسه خواهرم از تهران آورده بودم بوی خواهرمو می داد.

ظهر که شوهرم اومد گفت دیگه نمی تونم باهات زندگی کنم عاشق خواهرت شدم.

 

 

قزن نوشت : زیاد خوشحال نشین . کار من نبود !

قزن ِ سارق زاده

 

 

شنبه 27 مرداد ماه سال 1386

این اولین چیزیه که به ذهنم رسید تا براتون بنویسم .

آسمون ........

نمیدونم چرا . ولی یهو این کلمه به ذهنم رسید . و چون با خودم قرار گذاشته بودم که هرچی به ذهنم رسید ــ البته با ادیت ؛ بچه دارا نگران نشن ــ براتون بنویسم پس نوشتمش .

چرا وقتی می خوایم با خدا حرف بزنیم به آسمون نیگا می کنیم ؟

خیلی برا من سئوال شده .

قزن ِ سئوال دار

جمعه 26 مرداد ماه سال 1386

یه جوک که منو مردوند از خنده :  پیشاپیش ببخشینا ........

چهار تا بیماری خطرناک :

بری بری : کمبود ویتامین ب

بری بدی : کمبود پول

بدی بری : کمبود وقت

بدی بدی : کمبود امکانات لازم و فقر مالی

من خوبم و خدا رو شکر می‌کنم بابتش . بی سابقه بود همچین حالی در من . از خواب و خوراک افتاده بودم . جالبش اینجاست که یه جنگ درونی داشتم وتو خونه کسی نفهمید و شوشی هم اگه بوئی برد زد به حساب دپرسی های همیشگیم از وضع زندگی .

ولی حال جسمیم تعریفی نداشت . سابقه نداشت من در بدترین حال هم که بودم خورد و خوراکم و خوابم سر جاش بود . ولی این چن وقته بدجور بی خواب شده بودم . اینقدر هم که پای کامی بودم هم چشمم داغون شد هم یه جای دیگم !!!!!!!!!!  یادش بخیر قدیما یه موقعی که زیاد یه جا می نشستیم مادربزرگم خدابیامرز می گفت چرم بدوز اونجات زخم نشه اینقدر می شینی . حالا می فهمم چی می گفت . روحت شاد مامان بزرگ .................

قزن ِ چرم دوز   

 

پنجشنبه 25 مرداد ماه سال 1386

به لطف زمان و صحبتهای شما خوبم . خیلی بهترم .

گفته بودم که جنون ادواری دارم . نگفته بودم ؟ خب حالا میگم .........

چند روزه تریپ کوزت بودیم یا بقول خودمون مریم خانومی ! (کارگره بنده خدا ! ) محض همون دیگه وقت فکر کردن به سوسول بازی نداشتم .

خیال همه ؛ منجمله شمسی خانوم جونم هم راحت از خر شیطون پیاده شدم . بابا خره ما از کره‌گی دم نداشت . بچه می‌خوام چیکار ! اصلا بچه چه هست ؟ (با لحن زی زی گولو بخونین !)

سعی می‌کنم هرروز بنویسم . حتی شده یه خط .........

چاکر همتون هم هستم  دربست ...... بقول معروف تو راهی هم سوار نمی‌کنیم .

قزن قلفیه چاله میدونی !

پی نوشت : در ضمن من شخصا شرمنده ام و به خاطر آهنگ وبلاگم از جامعه بشریت ! عذر خواهی می‌کنم .

   1      2      3    >>