بالاخره ما رو هم آلوده کردن این بچه ها
اینقدر هی گردباد گردباد کردن ....... فکرشو بکن ؛ از کرج دکتررفتن رو بهانه کنی و بعد هی با ذوق و نیش تا بناگوش شوهره رو بکشی تا پارک ملت ؛
_که چی ؟ 
_که بریم گردباد ...... 
_که چی بشه خب ؟ 
_که چون هوس سوخاری کردم .... 
_خب چرا نریم جام جم که همیشه میریم یا بریم سوپر استار خودمون . خوبه خودت همیشه میگی مرغ سوخاری فقط سوپر استار و بس !!!!!!
_برا اینکه دوستام رفتن منم می خوام برم ! صوبتیه ؟ 
_نه ولی ...........
_ ولی ملی نداره دیگه . ببین من الان سرخوشم .
حال منو نگیر .بده یه زنه الکی خوش گیرت اومده ؟
از دکتر که جواب سربالا شنیدم تو هم که هنوز هیچی برام نخریدی ! هوا هم کلی سرده و من مجبورم مث این عم قلیا کلاه بزارم سرم و جینگیل مستونام خراب بشه . باز با این اوصاف حالم خوبه ! دوروز هم هست که دارم بهت برنج میدم بلکه امشب میلت بکشه به غذای فست فود ...
_خب داریم میریم دیگه .... چرا اینقدر غر میزنی ؟ 
_اااااا دارم غر میزنم ؟
خودم متوجه نبودم ! 
خلاصه رفتیم دیگه !!!!!!!!
دم برج ملت پیاده شدیم . بعد دیدیم زوده تازه ساعت نزدیک هشته ! گفتیم بریم دوست دختره پسر دائیش رو یواشکی رصد کنیم که اینقدر کشت مارو ......... ببینیم تحفه ایی هست حالا یا نه ....... آقا ما تا مجتمع جام جم هی رفتیم هی رفتیم مگه دیدیمش ! دم جام جم زود در رفتیم تا خود پسر دائیه نبینتمون ..... راستش رو بخواین حسش نبود .... می خواستیم دو نفری باشیم .
یه چرخی هم تو صفویه زدیم ........ همش آشغال بود
......... ای ای ای بدم اومد اینقدر از همه چیز ......... عققققققققققققق
هیچی دیگه برگشتیم ملت . نزدیک ملت فکر کنم تو سایه یه داروخونه هست ! شوشی گفت یه دقیقه وایسا من الان میام .شصتم خبردار شد که بابا این دندونش درد میکنه که داره اینقدر بد قلقی میکنه .
وااااااااای تو مطب دکتر هم واسه منشیه قاطی کرد منو میگی آی کفرم دراومد . بهش بعدا گفتم برای اولین بار از اینکه زنت شدم پشیمون شدم ! آخه منشیه به نظر یه کم قاط میومد . دلم سوخت براش . بهش میگم چرا سرش داد زدی گناه داشت ؟ میگه آره خودمم بعد از اینکه داد زدم فهمیدم ...... ولی از دلش درآوردیم .

اما شوشی هم حق داشت . آخه من روز دوشنبه تلفنی وقت گرفتم و به منشیه هم گفتم که کارم چیه و می خوام حتما تو همین جلسه انجام بشه . وقتم ساعت 4.5 بود که ما 5 رسیدیم . هم تو ترافیک موندیم هم کلی گشتیم تا آدرس رو پیدا کردیم .کلی هم سعی کردم مطب رو بگیرم و بگم دیر میایم که همش اشغال بود . خلاصه به خاطر نیم ساعت تاخیر نه تنها دوساعت نشستیم بلکه کارم هم انجام نشد.البته دکتره هم باید سه میومده که پنج تشریف آورده بوده و اگر هم زود میرفتیم فرقی نمیکرد . چون نفر جلویی ما هم کارش انجام نشد . . ساعت 7 از مطب اومدیم بیرون .. تا گوساله گاو بشه دل صاحابش آب بشه . تا مردم ما یاد بگیرن که باید به وقت دیگران احترام بزارن کلی طول میکشه . بگذریم .
خلاصه که فهمیدم بچه بیخود سگ سگی نمیکرد . رفت تو داروخونه من دیگه حال پله بالا رفتن نداشتم . یواش یواش رفتم تو برج ملت . و داشتم میگشتم دنبال گردباد و اون تخته هه که شراره پریده بود باهاش تاچ د وود کنه بقول خودش ......( که آخرم نفمیدم کجا بود ! ) خلاصه هی گز کردیم اونجا ها رو و کلی هم خلوت بود و پر مغازه دارای جوون و یه پیرمرده که والا راستش رو بخواین از پیرمرده بیشتر ترسیدم .
به محضی که یه زنه تنها میبینن فک میکنن که فلانه ! همچین نیگا میکرد که حس کردم لختم لابد !
میگن دود از کنده بلند میشه همینه دیگه ! .... زودی به بهانه ایی که به شوشی بگم اومدم تو برج و دنبالم نگرده زنگ زدم بهش که یارو بدونه سر صاحاب دارم دست از سرم برداره .دیدم بله حدسم درست بوده شوشی دندونش درد میکرده و استامینوفن خرد کرده ریخته روش و نمی تونه حرف بزنه .
تا این حد !!!!!!!! بچه کلی صبوره و حتی الامکان به من نمیگه دندون دردش رو . ولی اینبار مث که خیلی دیگه . وقتی اومد دیدم از زور درد چشاش قرمزه .
هیچی دیگه گفتم برنامه امشب کنسله . هرچی هم بخوره کوفتش میشه و بدتر خاطره بدی براش باقی میمونه . بریم یه بار دیگه فوقش میایم . ولی بهش که گفتم میخوای نریم تو گفت نه داره خوب میشه . گفتم پس یه سیگار بکش بعد بریم .
یه استامینوفن دیگه هم گذاشت روش و شروع کردیم به دیدن همون معدود مغازه هایی که باز بودن . لامصب اون پائین همه یا کافی شاپ بود یا رستوران . فقط یه مغازه بود که ازین زینگیل پینگیلای سرخ پوستی داشت خوب بود برا دیدن که اونم شونصد تا جوون بودن توش که داشتن نمیدونم چه کوفت و زهرماری میکشیدن
بو گند راه انداخته بودن . هرکسی که این مواد های کوفتی رو آورد خوب میدونست داره چیکار میکنه و چه بلایی سر جوونا میاره که نفهمن دور و برشون چی میگذره . بازم بگذریم .
یه بوی گند روغن سوخته هم میومد که حالم بهم میخورد . از طرفی هم اینقدر سرد بود که جرات بیرون رفتن نداشتیم و برای دندونش هم بد بود . خلاصه منکه دیگه ذوق و شوقم حسابی کور شده بود ولی رفتیم تو .... شوشو اول رفت یه آبی به سر و صورتش زد و سرحال شد . و متعاقبش من هم دوباره ذوق کنون شدم . 
دیگه جاتون خالی خوردیم حسابی و خوشبختانه دندون شوشی هم دیگه درد نگرفت و یا حداقل منکه متوجه نشدم چون موقع غذا خوردن دیدم که با میل میخوره . فقط هم به عشق سوخاری برده بودمش . چون لازانیا و پیتزا و همبرگر زیاد دوست نداره .
خلاصه اینطوری شد که کشون کشون بردمش تو و کشون کشون هم آوردمش بیرون .دل نمی کند . هرکی تازه میومد تو میگفت ااااااا خوش به حالشون . بعد هم نشستیم کلی خندیدیم به این جدیدا . یه برق ذوق و شوقی تو چشاشون بود . بعد می خواستن خودشون رو هم کنترل کنن که خیلی بامزه میشدن . شوشی میگفت یعنی ما هم این شکلی بودیم اولش ؟
کلی خوش گذشت و خندیدیم و برنامشو ریختیم که با برو بچ بیایم . تازه شوشی خان میگفت کاش میومد یه شعبه تو کرج میزد . بعدشم قرار شد که هر دو سه هفته یه بار بیایم . دیگه منم از خوشحالی اون خوشحالللللللل . 
موقع بیرون اومدن هم یه فرم نظرخواهی بهمون دادن که توش پرسیده بود چطور اینجا رو انتخاب کردین منم نوشتم : دوستان اینترنتی پسره شاخاش سبز شد . گفت یعنی چطوری ؟ گفتم چطوری نداره . دوستام اومده بودن .خوششون اومده بود و توصیه کردن برید ما هم اومدیم . تازه خبر ندارین که کلی معروف شدین تو اینترنت .
آره دیگه ........... بعد هم دوتا فال حافظ و خداحافظی و کمک به صندوق بچه های سرطانی ..... 
بعدشم اومدیم بیرون که از سرما قزل قورت کردیم
و از بس خورده بودیم همون سر بالایی مختصره کوچه بغلیش هم به چشم مون میومد . خلاصه تا برسیم سر کوچه یه بار پانکراستم پیچید دور گردنم
و جزایر لانگر هاووسم هم از چشمم زد بیرون . 
خونه هم که رسیدیم اینقدر تشنه بودیم که یه کله یه بطری شربت لیمو رو خالی کردیم . 
همه چیز خوب و عالی بود و نشستیم یه فیلم باحال وکمی هم ترسناک دیدیم . 
ولی چشمتون روز بد نبینه موقع خواب حالم بد شد اساسی . نخندین . از پرخوری نبود . واقعا هم زیاد نخورده بودم چون اگه اینطور بود احساس خفگی میکردم . ( مدل من اینطوریه دیگه ! ) همش هوس آبلیمو داشتم و این یعنی صفرام نیاز مبرم به همکار داره .سرو کاره صفرا با چیه ؟ خب با چربی دیگه ......ولی بعد از کلی فکر کردن علتش رو فهمیدم . من بعد از مدتها سس مایونز که همتون میدونین چقدر چربه خورده بودم و همینطور از اون سبزیجات سرخ شده با خمیر بنیه ........ کدو و قارچش خیلی چرب بود . نتونستم اصلا تا ته بخورمش . ولی همون یه گازش هم کافی بود . خلاصه اونم به خیر گذشت .
الان هم سالم و سرحال در خدمت شما هستیم .
ولی وقتیکه فکر میکردم شماها هم اونجا بودین احساس خوبی بود . خیلی خوب .......
این بود انشای من در مورد گردباد ...........
امضا : قزن ؛ دختری در گردباد مانده ........ 
پ . ن : مژده بدین که دهن وبلاگم با اسفالت یکی شد ! 
.
.
.
من بازم از این اسمایلی ها یافتم .