افندوک نامه های قزن قلفی - بهمن 1386

مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 30 بهمن ماه سال 1386

 

عکس چهارتا از آخرین شاهکارهای هنریم رو براتون میزارم ......

کف و برو تو کارش !

 

قربون همتون .......

قزن تیری دی !

 

پی نوشت مهم :  از حداقل ۴۰ ساعت که دوره اشه من تازه تقریبا ۱۰ ساعت گذروندم ها .... گیر ندین که وای چقدر ایراد داره و اینا ......

پی نوشت مهم ۲ : این یه رِندِر یا خروجی ساده اس . بدون نورپردازی و سایه ... بنابراین زیاد تخصصی بهش نیگا نکنین لطفا .....

 

 

دوشنبه 29 بهمن ماه سال 1386

 

 

 سلام

یادتونه توی پست قبل نوشته بودم که کادوی ولنتاین رو در رفتم از زیرش ؟ کور خوندم ! از حلقومم کشیدن بیرون !

خیلی جالبه ..... والله ! البته منم نامردی نکردم یدونه هم برا خودم گرفتم ها ! چی ؟....... عرض میکنم ....

روز شنبه قرار بود شوشی نیاد از سره کار خونه و کارش که تموم شد من برم دنبالش بریم هم عینک منو بدیم درست کنن هم یه فِرِم انتخاب کنم و هم مامانم سفارش دمپایی داده بود و هم از همه مهمتر اینکه ممممممممننننننننننن ! هوس پیتزا کرده بودم !

اول عرض کنم که ساعت کار شوشی ۵ تموم میشه . ولی به خاطر ایام نازدولی ببمه* عید ! جدیدا ساعت ۹ تعطیل میشن . اونروز قرار بود که یه خورده زودتر بیان .... یعنی مثلا یه ربع به ۹ !

در طی صحبتهای تقریبا دوستانه ایی ؛ تهدیدش کردم که من ساعت ۷.۵ دم کارگاهم ! نیای من میام تو ! ( بدش میاد من برم سره کارش ! ) خلاصه قصد هم کردم واقعا برم .... حالا یخده تخفیف هم دادم بهش از خونه ساعت ۷.۵ راه افتادم .وسط راه بودم زنگ زدم بهش گفتم دارم میام تو آژانسم  ! گفت : بخدا کارم تموم نشده بیای علاف میشی . خودت میدونی .....

منم قهر کردم گفتم میرم خودم کارامو انجام میدم !!!! مسیر رو هم به آژانسیه گفتم و رفتم . ولی آی پکر بودم .... قیافم هم حالتی بود که اگه بر فرض برای خستگی در کردن میشستم کنار خیابون ؛ هر آن ممکن بود یه نفر یه هزار تومنی محض رضای خدا بزاره کف دستم .

خلاصه داشتم به خرید هام فکر میکردم که یهو برق از سه فازم پرید ! پول نیاورده بودم ! به امید اینکه با همیم من هیچی پول نداشتم . خیلی خیلی فشار آوردم به جیبام شد : ۱۰ تومن ! آقا مارو میگی پکر بودیم ؛ شدیم آهن قراضه !

هی گشتم خودمو ....... توی جوراب ؛ کف کفش ! تو این ........ تو اون ......... ! خبری نبود که نبود ! امــــــــــــــــــــــــــــا : یهو مث ای کیو سان یادم افتاد که جانمی جان ! یه تراول سبز خوشرنگ در اعماق کیفم دارم ! تمام دارائیم بود ! مث جان شیرین باید حفظش میکردم ! همچین چپوندمش ته کیفم که خودم سه ساعت گشتم دنبالش تا درش بیارم ..

خب حالا مشکل دوتا شده بود ! اون موقع شب که بانک باز نبود . کسی هم اونجا منو نمیشناخت که بهم اعتماد کنه تراول برام نقد کنه !‌تنها مغازه ایی که من زیاد ازش خرید میکردم و یه بار هم گند زدم به خاطر همون منو خوب یادشه ! یه لوازم آرایشی بود . میگم حالا گند اوندفه چی بود . اما اونم تو همین مایه ها بود .....

هیچی با کله شیرجه رفتم تو مغازش با نیش ۳۲ دندونی رفتم جلو صندوق که خوشبختانه اون پسره که اوندفه گندمو جمع کرده بود اونجا بود . بهش گفتم تراول دارم..... که یهو یه چیزی مث صاعقه زد توچشام که مستعد ! باید خرید کنی ازش ! مگه بقالی سر کوچه است که بری تراول نقد کنی و بعد هم خدافظ شما ! خلاصه حرفمو جمع کردم و دنباله تراول دارم سریع این جمله رو چسبوندم که : میتونم خرید کنم ؟ گفت بله خانم چراکه نه ! تو دلم بهش گفتم : کور خوندی فک کردی این بارم می خوام مث اوندفه کلی خرید کنم ؟ نه داااااااااااااش من ! از این خبرا نیست !

بعد که خیالم راحت شد گفتم خب حالا چــــــــــــــــــــــی بخرمممممممممممم ؟ شیرجه زدم طرف ویترین مداد هاش ! بعد با خودم گفتم خب حالا من نه یه آدم ! وقتی یه مداد ۳-۲ تومنی بخرم ؛ خب میفهمه که می خوام خرش کنم ! بعد یهو چشمم افتاد به ریش تراشا ! از شونصد سال قبل این شوشی منو کچل کرده بود که من از این ژیلت فیوژنها می خوام ! منم می گفتم اخلاقت رو خوب کن .... دیدم دیگه بچه داره دپرس میشه گفتم از اونا براش بخرم که شانس خوب من !!!!! نداشت . بعد گفتم بزار کرم خودم رو بخرم که داره تموم میشه . گفتم فلان کرم رو می خوام دختره گفت وای تموم کردیم .... گفتم خوب بابا جان همین کرم مرطوب کننده های معمولیش رو بده ! یه نیگا به قفسه ها کرد و گفت وای اونم نداریم ..... چن روز دیگه برامون جنس میارن . منو میگی مستاصل ! دیدم خوب چیز دیگه ایی لازم نداریم الااااااااااااااااااااااااااااا عطر ! هردوتامون هم یه عطر دم دستی می خواستیم . برای استفاده روزمره ! یعنی از اونا که جیگر آدم با هر پیس اش خون نشه ... و بچه مهمون آدم که میره بهش دست میزنه یه چشمش به اون نباشه یه چشمش به مامان بچه !

گفتم خوب الان بهترین فرصته . شوشی هم سفارش کرده تو هر مغازه ایی رفتی و خواستی خرید کنی لفتش بده تا من خودمو برسونم عطر هم یه چیزیه که انتخابش کلی طول میکشه ..... ولی دیگه مگه چقدر میشه لفت داد ؟ اونم من ! که خریدم اینطوریه که میرم توی یه مغازه و یه نیگا به ویترین میکنم و میگم : مثلا اونو اونو اینو برام بیارین ببینم و یه نیگا بهش میندازم و گاهی وقتی هم سره انتخاب رنگش بیست ثانیه! تامل و تفکر میکنم و .........

من : همینو میبرم ! .................

من : چقدر میشه ؟ 

ـ۵۴۶۵۷۴۶۸۷۴۳۵۶۷۶۹۵۳ تومن !

من:  بفرماین . ......... ( دیگه خیلی زور بزنم ؛ زیر لب) : جای تخفیف نداره ؟

ـ نه !

من: خیلی خوب بفرماین ......  

 ( تمام )...

آره خلاصه این بود ماجرای کادوی ولنتاین زورکی خریدن ما !

نشون به اون نشون که آقا همون سر ساعت ۹ از محل کارشون اومدن بیرون و عین این یکساعت ها منه بدبخت مشغول گلگشت زدن در خیابون بودم و داشتم به احساس جی جی خانوما دست پیدا میکردم که اون ساعت شب تک و تنها تو خیابون ولو بودم . رفتم پیتزا فروشی پیتزا رو هم سفارش دادم تازه آقا تشریف آورد کادوش رو گرفت بعدش تازه یه خبری داد که حال ما رو هم گرفت ! بعد خودش تا آخر شب با عطرش و اسپری اش و خریدای دیگش خوش بود . من عینهو سگ پاسوخته بودم و در افکار گند خودم غلت میزدم !

خوبه والا ........ اونشب ایشون فقط یه کرایه ماشین دادن . دوره زمونه برگشته خواهر !

دیگه باید بگن : زن آنست که در کشاکش دهر     سنگ زیرین آسیا باشد !

 

قربون همتون

 

قزن زیرین !

 

کلمات و ترکیبهای تازه :

نازدولی ببم : تو مایه های گوگوری مگوریه خودمونه ! زیاد خودشو ناراحت نکنین . هنوز عادت نکردین به اصطلاحات من ؟

 

 

 

شنبه 27 بهمن ماه سال 1386

 

سلام

اگه بگم دیشب بازم داشتم خوابای خفن میدیم باورتون میشه ؟ بیخود نبود که یه کتگوری براش گذاشتم تو وبلاگم دیگه !

خواب میدیدم بازهم در سردابه ایی قرون وسطایی !!! ( خوبی دوست جونه اهل فن هامونی  ؟ )

خواب میدیم سر کلاس دبیرستان هستم بعد دارم با معلم زبانمون کل کل میکنم سره یه چیز مسخره که یادم نیست . بعد در زدن رفت بیرون و برگشت یه متنی داد بهم گفت : با اینهمه روت مثکه پارتیه کلفتی هم داری ؟ اینو به من ندادن ! دادن به تو ترجمه کنی ! ( یه چیزی بود مثل بروشوره یه دارو ) منکه تو کف مونده بودم داشتم به کاغذه نیگا میکردم و توی دلم با شک همیشگی و کاراگاه بازی ارثی که از بابام به ارث بردم ! با شک به قضیه فکر میکردم که چرا بین اینهمه دادن به من ترجمه کنم ؟ خودم که میدونم  زیاد انگلیسیم خوب نیست !

بعد از کلاس با دوستام شروع کردم حرف زدن و یکی از دوستای دوره راهنماییم رو میدیدم که از همه بیشتر اصرار داشت من اینکارو بکنم !

خوابم خیلی طولانی بود .. ولی فقط اینو بگم که همون دوستم عامل نفوذی و جاسوس از آب دراومد !!!!!!! و طی کلی مراحل کارآگاه بازی فهمیدم که برای خراب کردنه من اینو دادن به من ترجمه کنم !

نمیدونستین مگه من ملکه ام ! ملکه تانزانیام دیگه ! بخدا راس میگم ...... بابام وقتی مجرد بودم بهم میگفت ملکه تانزانیا !

آره خلاصه نمیدونین چقدر تو خواب اینور اونور دویدم و فرار کردم .......تازه نمدونم چندتا تون فیلم میشن ایمپاسیبل ۲ رو دیدین ؟ دیدین توش هی زرت زرت از صورت هم کپی درست میکردن و یه ماسک میزدن با مشخصات ظاهری طرف مقابل ؟

اطرافیان من هم همینطوری بودن همشون ! هی براشون میگفتم فلانی دنبالمه میدیم اهمیت نمیده و تا من رو مو برمیگردونم میدیدم ماسکش رو برمیداره و میره خبر میده بهشون که من کجام !

خیلی افتضاحم میدونم ! در این ضمینه چیزی نگین لطفا بیش از این شرمنده ام نکنین !

 

دیروز که مثلا جمعه بود از صبح تا ساعت ۱۲.۵ که خوابیدیم من شوشی رو تقریبا ۲ ساعت دیدم !

از صبح اون سره کار بود و البته منم با داداشش و مامانش بیرون بودیم ... بعد که اومدم خونه و یه استراحتی کردم . اونم اومد . دقیقا نیم ساعت پیش هم بودیم اونم جفتموم در حالت کما بودیم از زور خستگی ...... داشتیم چرت میزدیم که سانس دوم خیابون گردیمون شروع شد . اینبار اون با خانوده اش و منم با خانوادم ! اونا  تو کرج و منم تو تهران ! ما رفتیم ختم ..... و ۱۱ شب رسیدیم خونه و از وقتی هم رسیدم شوشی یا داشت با تلفن حرف میزد و یا داشت تلفن مامانش اینا رو درست میکرد یا آیفونشون رو ! بعد از شام هم که رفتیم خونه خودمون فقط یه ربع نشستیم جلوی تی وی و یه سیگاری کشید و رفتیم خوابیدیم .

صبح امروز هم از زیر چشم فقط یه دست تکون دادم براش ! همین ........ تلفنش هم یه طرفه شده گاهی از سرکار زنگ زده ولی بابا اعتیاد من بیشتر از این حرفاست و دوزم بالاست ! .....

خاک تو سره این مخابراتی ها . تازه دیروز قبضش اومد بخدا .... تا بیستم هم وقت داره ! خیلی خرن بخدا !

دیروز شونصد تا قبض با هم سرازیر شد ...... اه انگار بو میکشن . بوی پول رو میفهمن !

راستی بچه ها تروخدا از این شبکه های هوشمند زیاد استفاده نکنین ! من یخورده استفاده کردم توی قبض اومده ۹ تومن فقط هوشمندش ! باقیش هیچی !

دیگه بگم از احوالات روز ولنتاین :

شوشی خان در یک اقدام کاملا غافلگیرانه برام یه دسته گل نرگس و میخک خرید .

و صد البته چون من غافلگیر شده بودم سال دیگه از خجالتش درمیام !

قربون همتون

قزن مغشوش احوال !

 

شرورنوشت : شرووووووووووووووور چرا در گلدونت رو بستی ؟ مادر مبیلت هم که خرابه ! پس من چگونه بهت خبر بدم آیا ؟

 

  

پنجشنبه 25 بهمن ماه سال 1386

 

 

سلااااااااااااااااااام

خبر خبر ......دودوری دودور ..........

یه خبری شده .......... بزارین مطمئن بشم میام بهتون میگم ......... گفتم زودتر یه آمادگی بدم شوکه نشین !!!!!!!‌

لحظه ایی که سالها منتظرش بودم داره می رسه ........ اونم خیلی زود و خیلی ناباورانه !

 

خدایااااااااااااااا به اندازه همه مهربونیات و نعمتهات شکررررررررررررررررررررررررررررررر !

دوستت دارم ....... و برای همیشه احساسهام در آخرین لحظاتی که هنوز هیچ خبری نبود ! یادم می مونه ........ یادم می مونه که چطور با انرژی ازت خواستم و تو هم چطور اینقدر پر قدرت جوابمو دادی .......... حالا دارم بیشتر درک میکنم معنی فیلم راز رو ..... قانون جذب رو ....... چرا اینقدر دیر ولی .......

 

قزن در بینهایت دنیا .........  

 

پکر نوشت : نشد البته فعلا ........ ولی میدونم به زودی میشه !

بخاطر خوشبینی نمیگم ولی برای من همون ساعاتی که خوش بودم تجربه خوبی بود .... بعد از ۴ سال تقریبا راحت خوابیدیم و از ته دل خندیدیم و همدیگه رو می بوسیدیم . همین کافی بود . نه کافی نبود ولی خوب بود . انگار یکشب سیندرلا بودم و ساعت ۱۲ تموم رویاهام تموم شد ......

اما اثرش هنوز هست ...... مطمئنم ...

 

 

 

 

سه شنبه 23 بهمن ماه سال 1386

 

سلام عزیزان ......

میدونم این داستان رو همتون خوندین جدیدا هم خانم ساروی کیجا گذاشته تو وبلاگش ؛چون می خواستم برای همیشه داشته باشمش برا همین اینجا میزارم .

درضمن نازخاتون جان ..... میترسم اگه بخوام بچه هه رو برات ایمیل کنم وسط راه جیش کنه به سیستمتون .... عصمت تون رنگین بشه آبجی !

برای دوستانیکه از مضمون صحبتای ما خبر ندارن : رجوع شود به پست قبلی و ایضا کامنتهاش !

 

 

دو فنجان قهوه   

پروفسور مقابل کلاس فلسفه‌ی خود ایستاد و چند چیز را روی میز گذاشت . وقتی کلاس شروع شد ، بدون هیچ کلمه‌ای ، یک شیشه‌ی بسیار بزرگ را برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد .

بعد از شاگردان خود پرسید که آیا این ظرف پر است ؟ و همه تایید کردند .

سپس پروفسور ظرفی از سنگ‌ریزه برداشت و آن‌ها را داخل شیشه ریخت و شیشه را به آرامی تکان داد . سنگ‌ریزه‌ها در بین مناطق باز بین توپ‌های گلف قرار گرفتند ؛ و سپس دوباره از دانش‌جویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی تایید کردند .

بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت ؛ و خب ، البته ماسه‌ها همه‌ی جاهای خالی را پر کردند . او یک‌بار دیگر پرسید که آیا ظرف پر است و دانش‌جویان یک‌صدا گفتند : "بله ". 

بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه‌ی محتویات داخل شیشه خالی کرد و گفت در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه‌ها را پر می‌کنم ! همه‌ی دانش‌جویان خندیدند .

در حالی که صدای خنده فرو می‌نشست ، پروفسور گفت : " حالا من می‌خواهم که متوجه این مطلب شوید که :

این شیشه نمایی از زندگی شماست ، توپ‌های گلف مهم‌ترین چیزها در زندگی شما هستند ، خانواده‌تان ، فرزندانتان ، سلامتی‌تان ، دوستانتان و مهم‌ترین علایقتان - چیزهایی که اگر همه‌ی چیزهای دیگر از بین بروند ولی این‌ها بمانند ، باز زندگی‌تان پابرجا خواهد بود . 

سنگ‌ریزه‌ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان ، خانه‌تان و ماشینتان .

ماسه ها هم سایر چیزها هستند -  مسایل خیلی ساده . "

پروفسور ادامه داد: " اگر اول ماسه‌ها را در ظرف قرار بدهید ، دیگر جایی برای سنگ‌ریزه‌ها و توپ‌های گلف باقی نمی‌ماند ، درست عین زندگی‌تان . اگر شما همه‌ی زمان و انرژی‌تان را روی چیزهای ساده و پیش پاافتاده صرف کنید ، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت دارد باقی نمی‌ماند . به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت دارد توجه زیادی کنید ، با فرزندانتان بازی کنید ، زمانی را برای چک‌آپ پزشکی بگذارید . با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با آن‌ها خوش بگذرانید . همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابی‌ها هست . همیشه در دست‌رس باشید . اول مواظب توپ‌های گلف باشید ، چیزهایی که واقعا برایتان اهمیت دارند ، موارد دارای اهمیت را مشخص کنید . بقیه‌ی چیزها همان ماسه‌ها هستند . "

 یکی از دانش‌جویان دستش را بلند کرد و پرسید : پس دو فنجان قهوه چه معنایی داشتند ؟ 

پروفسور لب‌خند زد و گفت : " خوش‌حالم که پرسیدی . این فقط برای این بود که به شما نشان بدهم که مهم نیست زندگی‌تان چقدر شلوغ و پرمشغله است ، همیشه در آن جایی برای صرف دو فنجان قهوه با یک دوست هست ! "

 

 

قربون همتون : قزن حکمت آموخته !

 

 

   1      2    >>