افندوک نامه های قزن قلفی - اردیبهشت 1387

خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 30 اردیبهشت ماه سال 1387

 

خیلی زور دارد که در اوج بی وقتی و بی حوصلگی چهار صفحه داستان را مرقوم بفرمائید به علاوه یه نیم صفحه شرح ماوقع این چند روزه را ! بعد به علت اینکه فونت فارسی در رایانه مبارکتان ندارید ! و تبعا از نعمات وورد محروم می باشید و ایضا جای سیو هم در ادیتور این بلاگ اسکای گور به گوری وجود ندارد ! مجبور میشوید بیایید و با همین راست کلیک + کپی بسازید ! و وقتی که کانکت شدید یک آف لاین لعنتی بامزه ببینید که از یادتان در برود که درون راست کلیکتان یک فروند کپی دارید که هنوز پیست اش نکرده اید !!!! و می شود آنچه نباید بشود !

آنچنان محکم به پیشانی ام کوبیدم که سرخ شد !

لعنت به این راست کلیک ...... لعنت به این کامپیوتر بدون فونت فارسی ...... لعنت به این بلاگ اسکای . ......... لعنت به من اگر دیگر حالا حالا ها این دور و بر ها پیدایم شود !

 

قزن نادم و پشیمان ......

سه شنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1387

 

سلام به همه دوستای گلم ......

واقعا ببخشین که این چند وقت زیاد نتونستم بهتون سر بزنم . امروز می خوام یه چیزی بگم بهتون ولی قول بدین منو درک کنین .......

چند وقته دارم با خودم کلنجار میرم که از دنیای نت بیام بیرون . دو تا گزینه روبروم هست . اول اینکه بزنم بترکونم وبلاگ رو شماره مو هم که عوض کردم . بنابراین کسی نمی تونه پیدام کنه . گزینه دوم اینه که بیام نت و فقط بخونم مطالبتون رو و آپدیت نکنم اینجا رو که الان هم تقریبا همین کار رو دارم میکنم . و گزینه سوم هم اینه که یه قبر بخرم تو شابدوالعظیم و باقی ماجراها ...... بعد یکمی که فکر کردم دیدم فعلا بهتره همینطوری اینجا رو ول کنم چون گلاب به روتون یه کم الان تحت تاثیر هورمونهایی هستم که مصرف میکنم و ممکنه بعدا پشیمون بشم گو اینکه تحفه ایی هم نبوده حالا نوشته هام ولی بالاخره قضیه همون سوسکه است و قربون صدقه های مادری . 

دلیلش ؟ دلیلی نداره . یهو دلزده شدم . می دونین چیه ؟ یه اخلاقی دارم من که تو هرچی حالا یا افراط کنم یا بدون فکر در رابطه باهاش باشم ؛ وقتی یه اتفاقی برای خودم یا حتی برای دیگران توش افتاد و منم شاهدش بودم سریع اون قسمت از مغزم که باید درس عبرت بگیره فعال میشه و کاری که نباید بشه میشه ......

به هرحال میدونم از پاراگراف بالا چیزی نفهمیدین ! اشکال نداره . ولی بهتون این مژده رو میدم که یه اخلاق دیگه ایی هم دارم که میدونم به زودی زود برمیگردم اینجا رو یه جارو گردگیری میکنم و دوباره از اول . ..........

یه چیز دیگه ایی هم هست . بعضا دیدم خیلی از بچه ها وقتایی که کار واجب تری دارن مثلا امتحان یا مهمون دارن خیلی بیشتر دست و دلشون به نوشتن میره . بنده هم کفش کردم که همین مدلی می باشم ! و چون در حال حاضر به هیچ امری مشغول نمیباشم و کماکان هی کلاسمون کنسل میشه و زیاد هم تمرین ندارم ! اینه که دل و دماغ نوشتن ندارم وگرنه خیلی اتفاقا افتاده . مثلا یکیش که هنوزم در جریانه گردگیری مفصل اینجانب و خان داداش می باشد ! که واقعا خجالت میکشم بیام اینجا در موردش بنویسم . البته یه خورده هم اعصاب مصاب ندارم به خاطر همونه ها ........ خدا رو چه دیدین شاید درست شدم و زود اومدم . به هرحال اینو نوشتم که هی منتظر نباشین و جد و آباد منو تو گور نزارین رو ویبره .

به هرحال فعلا هر خوبی بدی از ما دیدین حلال کنین ..... 

نازخاتون جون لوس نشی تو دیگه ننویسی ها .... من زود میام .

تازه وارد جان و همشیره مکرمه همچنان در فیض مبسوط به سر میبریم از نوشته هاتون . خصوصا این گزارش تصویری آخرتون . دلم خواست یهویی .بنویسین پدر جان .......

خانم شاذه عزیز .... این داستان آخرت که همشو اسمشه خیلی منو جذب کرده . با گوگل ریدر هم بقیه داستانات رو باز کردم . بعد از اینکه اینو پست کنم میرم سرشون شایدم امروز یه نفس همش رو خوندم خدا رو چه دیدی ! ...... زود زود بنویس که منتظرم . فقط خواهر من نفهمیدم این داستانا رو شما از خودت در میکنی یا یکی در کرده شما میاری می نویسیش ..... احتمالا توضیح دادی صد دفعه . شرمنده من مشتری تازه هستم !

شمسی خانم گل گلاب . دلم واس شما که یه ذره شده خواهر . نه میای نه میزاری ما بیایم خونت دو کلوم حرف بزنیم دلمون وا شه . یه چیزی ته دلم میگه که هنوز میای و میخونی وبلاگ های ما رو . به هرحال شما عباس آقا هم ایشالا سالم و خوش باشین .

نهال جونم ....... بخدا نگرانتم . حتی شده یه خط ولی بنویس .

فیروزه قشنگه و شرور جونم ! دلم برا جفتتون تنگ شده و بیشتر هم میشه . الهی که هردوتون کنار خانواده های خوبتون شاد و موفق باشین .......

سعید خان برای ایلیا ی قشنگ و ناز شما هم خیلی دعا میکنم و برای همه فرشته کوچولو های حال ندار ..........................

آوامین جون : تو هم دلت گرفته نباشه و غصه نخور . یا خودش میاد یا نامه اش یا خبر مرگش !

دناتا جون تو هم زود بیا بگو بالاخره برای مارکو چی خریدی مادر ؟ والا به ما که هیچ مربوطی نداره ! دلمون آب شد وای به حال صاحب کادو .........

و در پایان : مینو جون ! قرصا رو همونطور که گفتی دارم میخورم و خوشبختانه هنوز خبری از درد نیست . حالا از طریق آف لاین در جریان میزارمت . یه سوال هم دارم که می پرسم ازت ...... برام دعا کن بتونم از خونه بکَنَم بزنم بیرون . برای کارای ضروری حوصله ندارم برم بیرون وای به حال پیاده روی ! داد نزن ...... خودم میدونم و خیلی هم ناراحتم از این وضع ولی دست خودم نیست بخدا ...... حالا دیدی از شوهر کردن سخت تره !

 

قربون همتون

قزن بی حوصله و کف کرده از بیکاری

 

 

 

چهارشنبه 18 اردیبهشت ماه سال 1387

 

سلام

چقدر هوا اینروزا گرفته و بارونیه . همینجوریش که حوصله نوشتن ندارم این هوا هم که .....

دلم یه مسافرت می خواد ؛ به همین شمال خودمون هم راضیم . ولی نمیشه که نمی شه . هفته گذشته ۸۰ درصد از فک و فامیل و اطرافیانمون ؛ حتی اونایی که تو عید هم مسافرت رفته بودن باز هم رفته بودن مسافرت . حتی بعضیا !هم که انگار تخم کردن و می ترسن که تخماشون یخ کنه هم راه افتاده بودن رفته بودن شیراز . خدا قبول کنه ازشون .

خب خودتون بگین حال آدم گرفته نمیشه ؟ اونوخ ما تا این شابدولعظیم نمی تونیم بریم . نه پولش هست نه مرخصیش نه ماشینش ! و اینکه یه پنجشنبه جمعه می مونه و کلی کار عقب افتاده و یه آقای خونه ء همیشه در حسرت خواب !

از نصب اف اف  و تعمیر و راه اندازیه کولرها و خریدن یه کابل ساتا ی بی قابلیت برای راه اندازیه دی وی دی رام و سلمونی رفتن و دنبال مدارکش رفتن و قبضهای پرداخت نشده ( که صدقه سره عابر بانکای همیشه قطع باید تو صفهای کیلومتری وایسی ) بگیر برووووووووووووووووو تاااااااااااااااااااااااا فیلمهای شونصد سال انبار شده و تعمیر ویدئو حتی و و و و و و و و

شوهر دست به آچار هم بدیش همینه دیگه . آدم هی دلش نمیاد بابت یه کار کوچیک تعمیرکار بیاره بعد همون کار کوچیکه اینقدر می مونه تا تبدیل به تاریخ باستانی ِ اقوام منقرض شده میشه !

یکی نیست بگه بابا بزارین دوزار هم به مردم بماسه !

د نه دیگه ! آخر باید دوزاری وجود داشته باشه تا بزاری به کسی هم بماسه یا نه ؟ ماشالا هزار ماشالا دیگه همتون دستتون تو خرجه . ۳۰۰ و ۴۰۰ و ۵۰۰ پولی نیست ........ خیلی هنر کنی تا بیستم ! فروردین و اردی بهشت هم که قربون جفتشون بره عمه ام ! دیگه نگو .

اصلا ولش کن . شما دعا کنین که خونه ما فروش بره لااقل یه خورده تنوع در مشکلاتمون باعث بشه یه کم روحیه مون بهتر بشه .......

خب این که نشد پست .......

همش غر بود و ناشکری . دوباره خدمت می رسم . دعا کنین دست پر بیام . سرحالتر و صد البته با خبرای خوب .  

بای تا اونروز

قزن ِ خالی !

 

 

جمعه 13 اردیبهشت ماه سال 1387

 

چند روز دیگه ( تقریبا پونزده بیست روز ) عمر وبلاگ نویسی بنده به دوسال تمام می رسه . اینم مدرکش !

به هرحال چون زیاد حرفی نداشتم گفتم یه تبریکی به خودم گفتم باشم !

عیبی که نداره ؟ داره ؟ خب اونم نمیگیم !

قربون همتون

قزن وارفته !

پنجشنبه 12 اردیبهشت ماه سال 1387

 

سلام مامان خوبم ؛ مامان قشنگم

میدونم خوبی ؛ یعنی بهتری . سرما خورده بودی و صبح که باهات حرف زدم بهتر شده بودی .

اینجا برات نامه می نویسم چون میدونم که نمی خونیش و دلگیر نمیشی . اینجا می نویسم چون دوستام میگن اینجا بنویسی دلت باز میشه .

منو که می شناسی . دختر تیتیشی نیستم . از زنای نازک نارنجی هم خوشم نمیاد پس ناله نمیکنم . ولی بعضی وقتا بدجوری حالمو میگیری . مثل امروز .........

اصلا نمیدونم چرا وقتی باهام اینطوری حرف میزنی تمام روزم خرابه . زیاد بهت وابسته نیستم و مث خیلی دخترا که صب چششون رو وا میکنن بدو میرن خونه مادرشون ولی من ممکنه بعضی وقتا یکماه هم نبینمت ؛ می خوام بگم دوست داشتنم از نوع دیگه ایه ...... اما نمیدونم چرا یه موقعهایی مث امروز وقتی وصله رویا باف بودن بهم می چسبونی خیلی دلم میگیره .

مگه تقصیر منه اینهمه مدت اختیار زندگی مون افتاد دسته یه عده آدمی که سرشون تو زندگی خودشون بود و از سر سرخوشی گاهی یه نیم نگاه به مشکل ما انداختن و از سره شکم سیری برای ما نسخه ایی پیچیدن که چنین کنید و چنان و چرا همچین کردین و همچون نکردین .

مگه تقصیر منه اگر چند سال ما رو بازی دادن و مث بچه ایی که برای آبنباتی گریه میکنه و مادرش بهش میگه می خرم برات و خونسرد سرگرم خرید از مغازه ها میشه باهامون رفتار کردن ......

مگه تقصیر منه که برادرم باهام اون برخورد رو میکنه . یعنی توقع داشتی بازم مث همیشه گذشت کنم . چرا شما مادرا احساس میکنین اگه بچه هاتون مدتی همدیگه رو نبینن نفستون تنگ میشه ؟ میدونم مادر نیستم و نمیفهمم ولی دیگه تا این حد ؟ مگه وقتی میدیدمشون چقدر لذت میبردیم از رابطه مون که حالا از این افتخار محروم شدیم ؟ چرا فکر میکنی که باید هرطور بود اون رابطه رو تحمل میکردم و کماکان چیزی نمیگفتم ؟  چرا باید من مدام مراقب حرف زدنم باشم ؟ چون مرده و جوشی حق داره که هرچیزی دلش خواست به من بگه ؟ هرچیزی جلوی هرکسی ؟ بعد هم با یه اس ام اس و یا تلفن برای تبریک عید همه چیز رو ماستمالی کنه ؟ مث دفعه های گذشته البته ..... معلومه که جوابشو ندادم و نخواهم داد . این چه حلالیت طلبیه که فقط مردم وقتی عازم سفر زیارتی هستن یادش میوفتن ؟ حلالیت یعنی حل کردن مشکل نه اینکه بگه حلالم کنین ما هم مث بز با چشای پر اشک بگیم برو به سلامت ! نه گلم ........... اینبار دیگه دلم نمی خواد بز باشم ! می فهمی ؟ نمی خوام .

هیچ کدوم اتفاقایی که تو زندگیم افتاد تقصیر من نبود ولی منم از هر کس و ناکسی حرف شنیدم .

حرف شنیدم که چرا شوهرم سر مراسم پدرش مسجد رو ترک نکرد و اون پول لعنتی یه کثافت رو خودش تا اون سره تهران نبرد .

حرف شنیدم که چرا زودتر همه چیز رو همه جا جار نزدم .

حرف شنیدم که خود آزارم و اصولا دوست دارم ننه من غریبم بازی دربیارم !!!!!!!!

حرف شنیدم و حرف شنیدم ولی

 

نیمه تمام است .............

اضافه شده در چند ساعت بعد :

هرچی فکر میکنم نمی تونم تمومش کنم ...... بزارین بقیش بمونه توی دل خودم ..... اصلا ولش کن ...... تازه وارد جان ممنون . راستش خیلی خوشحالم که با خواهرت روابط خوبی داری . الهی همیشه شاد و خوب باشین ..........

 

 

 

   1      2    >>