افندوک نامه های قزن قلفی - بی حوصله

آموزش جامع 30 زبان خارجی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1387

 

سلام به همه دوستای گلم ......

واقعا ببخشین که این چند وقت زیاد نتونستم بهتون سر بزنم . امروز می خوام یه چیزی بگم بهتون ولی قول بدین منو درک کنین .......

چند وقته دارم با خودم کلنجار میرم که از دنیای نت بیام بیرون . دو تا گزینه روبروم هست . اول اینکه بزنم بترکونم وبلاگ رو شماره مو هم که عوض کردم . بنابراین کسی نمی تونه پیدام کنه . گزینه دوم اینه که بیام نت و فقط بخونم مطالبتون رو و آپدیت نکنم اینجا رو که الان هم تقریبا همین کار رو دارم میکنم . و گزینه سوم هم اینه که یه قبر بخرم تو شابدوالعظیم و باقی ماجراها ...... بعد یکمی که فکر کردم دیدم فعلا بهتره همینطوری اینجا رو ول کنم چون گلاب به روتون یه کم الان تحت تاثیر هورمونهایی هستم که مصرف میکنم و ممکنه بعدا پشیمون بشم گو اینکه تحفه ایی هم نبوده حالا نوشته هام ولی بالاخره قضیه همون سوسکه است و قربون صدقه های مادری . 

دلیلش ؟ دلیلی نداره . یهو دلزده شدم . می دونین چیه ؟ یه اخلاقی دارم من که تو هرچی حالا یا افراط کنم یا بدون فکر در رابطه باهاش باشم ؛ وقتی یه اتفاقی برای خودم یا حتی برای دیگران توش افتاد و منم شاهدش بودم سریع اون قسمت از مغزم که باید درس عبرت بگیره فعال میشه و کاری که نباید بشه میشه ......

به هرحال میدونم از پاراگراف بالا چیزی نفهمیدین ! اشکال نداره . ولی بهتون این مژده رو میدم که یه اخلاق دیگه ایی هم دارم که میدونم به زودی زود برمیگردم اینجا رو یه جارو گردگیری میکنم و دوباره از اول . ..........

یه چیز دیگه ایی هم هست . بعضا دیدم خیلی از بچه ها وقتایی که کار واجب تری دارن مثلا امتحان یا مهمون دارن خیلی بیشتر دست و دلشون به نوشتن میره . بنده هم کفش کردم که همین مدلی می باشم ! و چون در حال حاضر به هیچ امری مشغول نمیباشم و کماکان هی کلاسمون کنسل میشه و زیاد هم تمرین ندارم ! اینه که دل و دماغ نوشتن ندارم وگرنه خیلی اتفاقا افتاده . مثلا یکیش که هنوزم در جریانه گردگیری مفصل اینجانب و خان داداش می باشد ! که واقعا خجالت میکشم بیام اینجا در موردش بنویسم . البته یه خورده هم اعصاب مصاب ندارم به خاطر همونه ها ........ خدا رو چه دیدین شاید درست شدم و زود اومدم . به هرحال اینو نوشتم که هی منتظر نباشین و جد و آباد منو تو گور نزارین رو ویبره .

به هرحال فعلا هر خوبی بدی از ما دیدین حلال کنین ..... 

نازخاتون جون لوس نشی تو دیگه ننویسی ها .... من زود میام .

تازه وارد جان و همشیره مکرمه همچنان در فیض مبسوط به سر میبریم از نوشته هاتون . خصوصا این گزارش تصویری آخرتون . دلم خواست یهویی .بنویسین پدر جان .......

خانم شاذه عزیز .... این داستان آخرت که همشو اسمشه خیلی منو جذب کرده . با گوگل ریدر هم بقیه داستانات رو باز کردم . بعد از اینکه اینو پست کنم میرم سرشون شایدم امروز یه نفس همش رو خوندم خدا رو چه دیدی ! ...... زود زود بنویس که منتظرم . فقط خواهر من نفهمیدم این داستانا رو شما از خودت در میکنی یا یکی در کرده شما میاری می نویسیش ..... احتمالا توضیح دادی صد دفعه . شرمنده من مشتری تازه هستم !

شمسی خانم گل گلاب . دلم واس شما که یه ذره شده خواهر . نه میای نه میزاری ما بیایم خونت دو کلوم حرف بزنیم دلمون وا شه . یه چیزی ته دلم میگه که هنوز میای و میخونی وبلاگ های ما رو . به هرحال شما عباس آقا هم ایشالا سالم و خوش باشین .

نهال جونم ....... بخدا نگرانتم . حتی شده یه خط ولی بنویس .

فیروزه قشنگه و شرور جونم ! دلم برا جفتتون تنگ شده و بیشتر هم میشه . الهی که هردوتون کنار خانواده های خوبتون شاد و موفق باشین .......

سعید خان برای ایلیا ی قشنگ و ناز شما هم خیلی دعا میکنم و برای همه فرشته کوچولو های حال ندار ..........................

آوامین جون : تو هم دلت گرفته نباشه و غصه نخور . یا خودش میاد یا نامه اش یا خبر مرگش !

دناتا جون تو هم زود بیا بگو بالاخره برای مارکو چی خریدی مادر ؟ والا به ما که هیچ مربوطی نداره ! دلمون آب شد وای به حال صاحب کادو .........

و در پایان : مینو جون ! قرصا رو همونطور که گفتی دارم میخورم و خوشبختانه هنوز خبری از درد نیست . حالا از طریق آف لاین در جریان میزارمت . یه سوال هم دارم که می پرسم ازت ...... برام دعا کن بتونم از خونه بکَنَم بزنم بیرون . برای کارای ضروری حوصله ندارم برم بیرون وای به حال پیاده روی ! داد نزن ...... خودم میدونم و خیلی هم ناراحتم از این وضع ولی دست خودم نیست بخدا ...... حالا دیدی از شوهر کردن سخت تره !

 

قربون همتون

قزن بی حوصله و کف کرده از بیکاری