سلام به همه دوستای گلم ......
واقعا ببخشین که این چند وقت زیاد نتونستم بهتون سر بزنم . امروز می خوام یه چیزی بگم بهتون ولی قول بدین منو درک کنین .......
چند وقته دارم با خودم کلنجار میرم که از دنیای نت بیام بیرون . دو تا گزینه روبروم هست . اول اینکه بزنم بترکونم وبلاگ رو شماره مو هم که عوض کردم . بنابراین کسی نمی تونه پیدام کنه . گزینه دوم اینه که بیام نت و فقط بخونم مطالبتون رو و آپدیت نکنم اینجا رو که الان هم تقریبا همین کار رو دارم میکنم . و گزینه سوم هم اینه که یه قبر بخرم تو شابدوالعظیم و باقی ماجراها ...... بعد یکمی که فکر کردم دیدم فعلا بهتره همینطوری اینجا رو ول کنم چون گلاب به روتون یه کم الان تحت تاثیر هورمونهایی هستم که مصرف میکنم و ممکنه بعدا پشیمون بشم گو اینکه تحفه ایی هم نبوده حالا نوشته هام ولی بالاخره قضیه همون سوسکه است و قربون صدقه های مادری .
دلیلش ؟ دلیلی نداره . یهو دلزده شدم . می دونین چیه ؟ یه اخلاقی دارم من که تو هرچی حالا یا افراط کنم یا بدون فکر در رابطه باهاش باشم ؛ وقتی یه اتفاقی برای خودم یا حتی برای دیگران توش افتاد و منم شاهدش بودم سریع اون قسمت از مغزم که باید درس عبرت بگیره فعال میشه و کاری که نباید بشه میشه ......
به هرحال میدونم از پاراگراف بالا چیزی نفهمیدین ! اشکال نداره . ولی بهتون این مژده رو میدم که یه اخلاق دیگه ایی هم دارم که میدونم به زودی زود برمیگردم اینجا رو یه جارو گردگیری میکنم و دوباره از اول . ..........
یه چیز دیگه ایی هم هست . بعضا دیدم خیلی از بچه ها وقتایی که کار واجب تری دارن مثلا امتحان یا مهمون دارن خیلی بیشتر دست و دلشون به نوشتن میره . بنده هم کفش کردم که همین مدلی می باشم ! و چون در حال حاضر به هیچ امری مشغول نمیباشم و کماکان هی کلاسمون کنسل میشه و زیاد هم تمرین ندارم ! اینه که دل و دماغ نوشتن ندارم وگرنه خیلی اتفاقا افتاده . مثلا یکیش که هنوزم در جریانه گردگیری مفصل اینجانب و خان داداش می باشد ! که واقعا خجالت میکشم بیام اینجا در موردش بنویسم . البته یه خورده هم اعصاب مصاب ندارم به خاطر همونه ها ........ خدا رو چه دیدین شاید درست شدم و زود اومدم . به هرحال اینو نوشتم که هی منتظر نباشین و جد و آباد منو تو گور نزارین رو ویبره .
به هرحال فعلا هر خوبی بدی از ما دیدین حلال کنین .....
نازخاتون جون لوس نشی تو دیگه ننویسی ها .... من زود میام .
تازه وارد جان و همشیره مکرمه همچنان در فیض مبسوط به سر میبریم از نوشته هاتون . خصوصا این گزارش تصویری آخرتون . دلم خواست یهویی .بنویسین پدر جان .......
خانم شاذه عزیز .... این داستان آخرت که همشو اسمشه خیلی منو جذب کرده . با گوگل ریدر هم بقیه داستانات رو باز کردم . بعد از اینکه اینو پست کنم میرم سرشون شایدم امروز یه نفس همش رو خوندم خدا رو چه دیدی ! ...... زود زود بنویس که منتظرم . فقط خواهر من نفهمیدم این داستانا رو شما از خودت در میکنی یا یکی در کرده شما میاری می نویسیش ..... احتمالا توضیح دادی صد دفعه . شرمنده من مشتری تازه هستم !
شمسی خانم گل گلاب . دلم واس شما که یه ذره شده خواهر . نه میای نه میزاری ما بیایم خونت دو کلوم حرف بزنیم دلمون وا شه . یه چیزی ته دلم میگه که هنوز میای و میخونی وبلاگ های ما رو . به هرحال شما عباس آقا هم ایشالا سالم و خوش باشین .
نهال جونم ....... بخدا نگرانتم . حتی شده یه خط ولی بنویس .
فیروزه قشنگه و شرور جونم ! دلم برا جفتتون تنگ شده و بیشتر هم میشه . الهی که هردوتون کنار خانواده های خوبتون شاد و موفق باشین .......
سعید خان برای ایلیا ی قشنگ و ناز شما هم خیلی دعا میکنم و برای همه فرشته کوچولو های حال ندار ..........................
آوامین جون : تو هم دلت گرفته نباشه و غصه نخور . یا خودش میاد یا نامه اش یا خبر مرگش !
دناتا جون تو هم زود بیا بگو بالاخره برای مارکو چی خریدی مادر ؟ والا به ما که هیچ مربوطی نداره ! دلمون آب شد وای به حال صاحب کادو .........
و در پایان : مینو جون ! قرصا رو همونطور که گفتی دارم میخورم و خوشبختانه هنوز خبری از درد نیست . حالا از طریق آف لاین در جریان میزارمت . یه سوال هم دارم که می پرسم ازت ...... برام دعا کن بتونم از خونه بکَنَم بزنم بیرون . برای کارای ضروری حوصله ندارم برم بیرون وای به حال پیاده روی ! داد نزن ...... خودم میدونم و خیلی هم ناراحتم از این وضع ولی دست خودم نیست بخدا ...... حالا دیدی از شوهر کردن سخت تره !
قربون همتون
قزن بی حوصله و کف کرده از بیکاری





