افندوک نامه های قزن قلفی - تیر 1387

خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 28 تیر ماه سال 1387

 

 

 

صبح جمعه بود که خبر رفتنت را شنیدم . آنچنان وا رفتم که اگر خبر فوت یکی از اقوام را می شنیدم اینطور به هم ریخته و کسل نمیشدم .

رفتم به خاطرات چهارده یا پانزده سالگی ام . چقدر دوستت داشتم . شاید اصلا به خاطر تو من هامونی شدم . شاید به خاطر صدای تو نامه ها را از بر بودم . نشانی ها را زندگی میکردم . صدای پای آب را می بلعیدم .

نوجوانی و جوانی من پر از توست . اگر روزی کودکی داشتم برایش از عشق تینیجری ام که تو بودی خواهم گفت .

یادم میاید حتی زندگینامه ات را از بر بودم .حتی یکی از عکسهای جوانیهایت را هنوز به وضوح بیاد دارم . تو تنها سوپر استاری بودی که اگر در خیابان میدیدمت بی هیچ خجالتی میامدم تا از نزدیک ببینمت و امضایت را درخواست میکردم . حتی رویای بوسیدنت را هم داشتم . چکار کنم . دوستت داشتمت دیگر . مطمئن هم بودم که خدا هم چیزی نمیگوید . اما حیف که نبوسیدمت و رفتی . من حتی خوابت را هم دیده بودم . ......... حیف ........ حیف که چه زود رفتی .

امروز خیلی دلم گرفت از خبر رفتنت . میدانم که باور هم نمیکنم اش . فقط شاید سالهای بعد وقتی دلم لک زد برای دیدن شاهکاری دیگر از تو شاید کمی بتوانم به خودم بقبولانم که تو نیستی تا حمید هامونی دیگر بیآفرینی . تا راننده پیر و دل رحم اتوبوسی باشی که ما را در خاطرات جوانیهایمان سیر دهی . تا در کاغذ بی خط جوانیهای ما هایکو های داداش صفا را بنویسی . و و و و

 

بیمار بودی ؟ چرا نمی دانستیم . چرا کسی چیزی نگفت که بستری بودی ؟ من نمی دانستم یا هیچ کس نمی دانست ؟ شاید بیشتر از خبر رفتنت ، سرطان کبدت من را شوکه کرد .... اگر میدانستم لااقل دعا که میکردم برایت ......  خیلی تلخ بود برایم . خیلی .

 

به هر حال از تو ممنونم که عمر و جوانی ات را برای ما گذاشتی و جوانی مارا با صدا و هنرت زیبا کردی . ما که به جز فیلمها و کاستهای شعر سرگرمی دیگری نداشتیم .

از خانواده ات هم ممنونم که دوری از تو و مشغله هایت را تحمل کردند تا برایمان هنرت را به یادگار بگذاری و در قلبهای ما جاودانه شوی .

از تو ممنونم و ........

خدانگهدار خسرو  ی  شکیبای من  

 

یکی از هزاران دوستدار تو ............

                                            پ _ ر

 

مطلب مرتبط : نامه زیبای رضا کیانیان به خسرو شکیبایی ؛

 

 

یکشنبه 16 تیر ماه سال 1387

 

 

من از همین تریبون به تمام شما دوستان خوبم بلکه به تمام جهانیان اعلام میکنم و فتوا میدهم دزدی امری پسندیده و بسیار ارجمند میباشد !

ما کردیم و بس حال داد شما هم بکنید ......... دزدی را عرض کردم بچه نیشت را ببند !

ماجرا از جایی شروع شد که تقریبا نه تحقیقا ما شش سال آزگار در این وانفسای گرمای تابستان کولر نداشتیم . امسال دیگه من با شروع گرما واقعا عزا گرفتم . ولی بدبختی اینجا بود که حالا که پولش بود دیگه زورمون میومد برای چند ماهی که در این خونه هستیم ( اونموقع فک میکردیم که خونه داره فروش میره ) بریم و کولر بخریم . باز اگه معلوم بود که نفر بعد می خواد ساکن خونه بشه می خریدیم ولی بعضی از مشتریها به نیت کوبیدن و ساختن اینجا میومدن منم که با این قشر زحمتکش ! جامعه کلا مشکل دارم میگفتم حناقش بشه ما پول نازنین رو بدیم کولر بخریم بعدش بزاریم اینجا و بریم ؟ معاذ ال...  اصلا امکان نداره  . در همین کش و قوسها و رایزنی ها بودیم که مستاجر یکی از واحد ها رو دک کردیم ! یعنی کردند . منظورم دک ه بچه تو باز نیشت رفت پس سرت ؟

خب ؟ خب نداره دیگه ! ما هم رفتیم کولر اونا رو دزدیدم چسبوندیم برا خودمون . بماند که با خواهر مادر آسفالت پشت بوم هم یه دیداری کردیم ! دو تایی همچین افتادیم به جونش و دورش میگشتیم که هر کی از دور ما رو میدید فک میکرد جواهر پیدا کردیم ! شوشی برقش رو وصل میکرد منم ته اش رو میشستم و برزنتش رو می چسبوندم ! البته این قضیه ماله وسطهای خرداد ماهه منتها الان حسش رو یافتم بنویسم . داغه داغه !

خلاصه که آقا یک حالی میده یک حالی میده که نگو و نپرس .

حالا کولر از زور پوسیدگی داره وا میره ها ولی نمیدونین چه بادی خنکی میزنه . این جدیدها که تازه پنج شیش سال بیشتر از عمرشون نمیگذره خیلی زپرتی وارفته ان ولی این ....... وای بزنم به تخته چشمش نزنم !

 

خلاصه که دزدی حال میده پدر جان . اونم تو روز روشن ! امتحان کنید ......

 

قربون همگی شما

قزن سارق زاده

 

پی نوشت : چند وقت پیش به بابام زنگ زدم و میخواستم ازش آدرس تعمیرکار تلویزیون بگیرم بهش میگم : بابا یادته تلویزیون مون ادا اطوار درمیاورد ؟ بالاخره باسنش رو گذاشت زمین و از دیشب تا حالا روشن نمیشه . میگه : یعنی چی دختر درست حرف بزن !

خب شما بگین منکه خیلی مودبانه و در لفافه منظورم رو گفتم و اسم اصلیشم نگفتم تازه ! چرا بابام دعوام کرد ؟ اگر میشنید که پیش خودمون چیا  نثارش کردم به نظر شما چی میگفت ؟ آیا از ارث محرومم میکرد ؟

 

 

چهارشنبه 12 تیر ماه سال 1387

 

دلم می خواد بشینم ساعتها اینجا بنویسم ؛ ولی نمیدونم چرا خفه خون گرفتم . نمیدونم چرا مشکلات زندگی ما تمومی نداره ؟ نمیدونم چرا انرژی ندارم برا خوب فکر کردن و یا حتی الکی خندیدن ؟ کجای کارمون غلط بود ؟ همه میگن این مشکلاتتون برای این نیست که اشتباهی مرتکب شدین برای اینه که خدا بنده هاش رو امتحان میکنه . این وسط بنده های برگزیده اش رو بیشتر ...... پس بهتره سوالمو اینطوری تصحیح کنم که کجای کارمون درست بود ؟ خدایا تو ظرفیت بنده هات رو خوب میدونی . یعنی ما اینقد با جنبه بودیم و خودمون خبر نداشتیم ؟ یعنی همه چیزایی که ما می خوایم و ازت تقاضاشو داریم غیر معقول و خارق العاه اس ؟ به جز یکیش بقیش کجاش غیر طبیعیه ؟ اون یکی هم برای عموم غیر منطقیه ولی خیلیها هستن که این نعمتت رو دارن ... وقتی قابلیتش هست وقتی استعدادش هست وقتی توانش هست !...... خب دیگه مشکل چیه ؟

من ایمان رو نمیدونم ولی از خودم خبر دارم که دارم کم میارم ... اونم به خاطر من به روی خودش نمیاره . میدونم دیگه . برای اینکه نشینه روبروی من رفته الان داره گاز رو میسابه و میگه این کاری نیست که تو بتونی . نبینم دست بزنی . هروقت کثیف بود بگو خودم برات تمیز میکنم ..... آره عزیزم .بهت میگم . گاز اینقد جرم داره که منو خسته میکنه تمییز کردنش ولی یخچال چی ؟ اونو دیگه برا چی دیشب شستی ؟ تا ساعت دو نصفه شب تازه ......چی دارم میگم خیلی پرت و پلا میگم نه ؟ می خواین بدونین چی شده ؟ نمیدونم چی بگم .... نمی دونم اصلا باید بگم یا نه ؟ نمیدونم فقط دلم میخواد یه بار در طی این ۸ سال زندگی بتونیم خودمون تصمیم بگیریم .

خونه رو گذاشتن برا اجاره و تموم شد ........ مثل احمقا دارن باهامون رفتار میکنن . یه روز بدجور تلافی میکنم . حالا ببینین . اینجا گفتم که نزنم زیرش . احساس بازنده ها رو دارم ........ ولی نمی زارم اینطور بمونه اوضاع . این یه جنگ بود . که باختم ولی هر حمله ایی یک ضد حمله هم داره . این همون چیزیه که میگم چرا خدا بهمون نمیده شرایطش رو ......

میجنگم براش ....... به همین سادگی از دست نمیدمش ....... قول میدم . 

 البته اون احساس بازندگی فقط بخاطر این نیست که فروش خونه و تقسیم ارث کنسل شده ها . هزاران اتفاق این وسط هست که سرفصلش اون می تونه باشه . این اواخر اینقد از بلاتکلیفی خسته شده بودیم که خودمون هم راضی هستیم به اجاره دادن . ولی امروز صبح وقتی بهم گفت که نقاشا دارن میان پائین رو رنگ کنن برا اجاره دادن همچین دلم گرفت که تمام روزم خراب شد. نیست خیلی برنامه های متنوع داشتم همشون خراب شد ! حیف .

خلاصه اینکه ما می خوایم یه کارواش بزنیم . این همون ضد حمله ایه که گفتم . ۵۰ درصد کار هم حله . جا پیدا شده و منتظر بیرون کردن مستاجر قبلی هستیم . قرادادش تا شهریوره . اگر بشه خیلی خوبه . خیلی امیدواریم که بشه . خلاصه نیاز به دعای شما داریم . اینجایی که الان شوشو کار میکنه حقوقش رو ندادن و خیلی وضعیت برامون سخت شده . خیر سرش آشناس . انگار بدتره . صاحبکارش هرماه یا  ازش پول دستی قرض میکرد یا حقوق همه رو میداد هرچی تهش میموند رو میداد میگفت حالا بهت میدم .این هم برا حقوقت هم برا تنخواه ! درصورتیکه مبلغ از حقوقش هم کمتر بود ......  الان ۶ ماهه داره براش کار میکنه حقوق برج اول و دومش رو تازه کامل کرده .

شراره یادته اونروز من اعصابم خرد بود میگفتم نمی خوام با این آدم کار کنه . تو دیگه شاهدی نه ؟البته طفلک خودشم نمی خواست به اصرار خانواده اش بود . اینه که میگم از خودمون اختیار نداریم . خیلی رو بهشون دادیم . احترام رو با پپگی قاطی کردن فکر کردن باهاشون مشورت میکنیم واقعا نمی تونیم برا خودمون تصمیم بگیریم . 

خلاصه خیلی گره خوردم بهم . از یه طرف دیگه این کلاسم هم شده اعصاب خرد کنی . اصلا ازش لذت نمیبرم . اون یکی شاگرده که از قضای روزگار خواهر همون صاحب کار شوشیه یک ذره شعور نداره . هروقت دلش خواست تعطیل میکنه و از منم نمی پرسه بابا تو خرت به چند اصلا تو آدمی ؟ بعد اگه من یه جلسه نتونم بخوام کنسل کنم اینقد غرغر میکنه . خلاصه از این تحفه هم باید بکشم . خوبه دو سه سال ازم کوچیکتره وگرنه چه سواری هایی که بهش نمیدادم ! 

کافیه یا بازم بگم ؟ نه بس تونه

امضا : قزن خیلی عصبانی و کسل و مایوس ولی امید دار !  

بعد از غر نوشت : اینقد غر زدم اصلا یادم رفت اومده بودم عکس بزارم ! می خواستم از گردش علمی رو جمعه هفته پیش ! داغ داغ براتون گزارش بدم ......

عکس اول دسته گلیه که شوشی جون برای روز زن برام گرفت . قابل توجه خانمهای عزیز رومیزی کار خودمه !

 ممنون عزیزم

عکس دوم روز گردشه در لحظه ای که توله ..... جناب صاحبکار منو با مانتو داخل استخر پرت کرد و کمرم خورد لب استخر فقط موبایل رو نجات دادم آب نخورد دلم میخواست کلشو میکندم توله ... رو ......

منو بگیر که اومدم

اینم تنها نقطه دلگرمی اونروز !

دیگ آش رشته در واپسین ساعات روز

قربون شما ...........

 

پنجشنبه 6 تیر ماه سال 1387

 

 

روز زن

   مادر زن

        پدر زن

            خواهر زن

                  برادر زن

آمپول زن

    جر زن

        راه زن

             مخ زن

                  تیغ زن

                         پنبه زن

سو زن

       بزن

           نزن

                 بی زن

                       با زن

.................................................... مبارک ! ( با دو روز تاخیر )

قربون همگی

ق زن !

  

یکشنبه 2 تیر ماه سال 1387

 

خدمت رسیدم فقط محض اینکه چون حال خودم بهم خورده بود حال شما رو هم بگیرم !

هر چی عکسای این صفحه به آدم روحیه میده و اعتماد به نفس عوضش رو عکسای این صفحه در میاره ! اه حالم بهم خورد . یعنی چینی ها واقعا اینقدر گنده خورن ؟ تازه اینکه خوبه دیروز یه سری عکس دیگه هم دیدم ازشون که هووووووووووووووووووووووووو بی ادبیه ولی بگین اگه کسی خواست میزارم براش .

نمیدونم چرا چند روزه این مدل عکسا به تورم میخوره ! مدیونین بیاین بگین که بهش فکر میکردم ! آخه منو چه به ........ استغفرا... ( خوبی رها جان ! )

حالا برای تغییر حالاتتون اینا رو ببینین یه کم تلطیف شین ! اینا هم با مزه هستن .کیک طلاق   ! جالب میشه نه ؟ فک کن به جای چاقوی گل زده بیاین با خنجر خونی کیک رو ببرن و بدن به مدعوین !

قزن سبز !