افندوک نامه های قزن قلفی - موضوع معمولی

مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 14 شهریور ماه سال 1387

 

سحر شده بود ولی من هنوز بیدار بودم . قبل از اینکه برم بخوابم یه چیزی قلقلکم داد که دعای سحر رو گوش نداده نرم بخوابم . به قول همسر گرام اگر نمی تونیم روزه بگیریم ‌( حالا به هر دلیلی ) حداقل کاری که آدم میتونه بکنه اینه که یه کمی خودشو توی این حال و هوا قاطی کنه .

تلویزیون رو روشن کردم و با روشن شدنش خیلی سریع همون آوای هرساله به گوشم خورد . با همون لحن و با همون صوت .

با شنیدنش قشنگ روحمو دیدم که کشیده میشد به عقب . نه زیاد قدیم ولی عقب تر از این روزها .

اتاق نوجوونیهام که بزرگترین اتاق خونه بود و من تنها تنها صاحبش بودم . تاریک و البته همیشه سردتر از باقی خونه . برا همین مشتری نداشت. زمستونا سرد بود و تابستونا گرم . ولی من دوسش داشتم . دو تا پنجره داشت به حیاط . لب پنجره هاشم یه طاقچه بود اندازه اینکه یکی بتونه روش بشینه که شبهای شب زنده داری و بی خوابی جایگاهم بود . یه مهتابی بیرون تو حیاط بود که وقتی لب پنجره مینشستم راحت می تونستم کتاب بخونم .کورمال کورمال اونم با چه جدیتی ! همیشه مامانم میگفت درساتم اگه اینطوری میخوندی یه چیزی میشدی !!!!

خلاصه کنم تختم کنار یکی از اون پنجره ها بودهمونی که زیرش یه رادیاتور شوفاژ بود . وقتی خیلی سرد میشد پتوم رو مینداختم روی شوفاژ و برا خودم کرسی میساختم  . اینقدر کیف داشت . برا همین هم بود که میتونستم تو اون اتاق دووم بیارم از سرما .

سحرهای ماه رمضون همیشه از چند دقیقه قبل از اینکه مامانم بیاد صدام کنه انگار احساس میکردم و یه جورایی خوابم سبک بود . به محض اینکه در اتاق رو باز میکرد نیگاش میکردم و میگفتم : بیدارم الان میام . ولی کو شجاعتی که بتونی از زیر پتو بکنی بیای بیرون . ولی هرطور بود بعد از چند دقیقه میرفتم .

تصویر میز آشپزخونه رو که غذا و سالاد حاضر و آماده روش بود ؛ دیشب خیلی واضح دوباره دیدم . من و مامان و بابا و ذوق سحری خوردن مخصوصا تو روزای اول ماه .

پسرا همیشه دق میدادن مون تا بلند شن . مامان همه مون رو باهم صدا میکرد ولی بعد از بیدار شدن من ده بار دیگه باید اونا رو صداشون میزد تا بلندشن . دیگه آخرین بارا از توی همون آشپزخونه و تقریبا به حالت جیغ بود که بابا یه ربع مونده به اذان ! لااقل فرصت جویدن غذاتون رو داشته باشین  ……

همیشه آخرای غذای من اینا تازه بیدار میشدن و با یه چشم کاملا بسته و یه دونه نیمه بسته ! شروع به خوردن میکردن …..  بعدش ترافیک دم دستشوئی بود برا مسواک زدن و دعوا که کی زودتر بزنه …… همیشه هم یکی مسواک بدست بیرون میچرخید تو خونه …… مامان همیشه تاکید داشت خمیر دندون کم بزنیم و بعدش هم حتما یه چایی بدون قند یا کم شیرین بخوریم که تشنه مون نشه .

وای آب خوردنای لحظه آخر ……. هی گوش تیز میکردیم که ببینیم اگه اذون ندادن بازم بخوریم ……. وقتی اذون میگفت همه جیغ میزدیم و به هم هشدار میدادیم و داداش بزرگه دعوامون میکرد که اینقد جیر جیر نکنین خوابم میپره !

اما امون از روزای آخر ماه رمضون که دیگه بقول خودمون : الهم غشنی ! یعنی خدایا غش کردیم .

دیشب همه رو دیدم …… واضح و روشن . شفاف . ماه رمضونا دلم خیلی بیشتر برای مجردیهام تنگ میشه . شوشی میگه برا غذا حاضر آماده خوردنه ! من میگم آره اونم هست ولی انگار اون نذر و طلبایی که با گرفتن روزه داشتیم .. اون دو قورت و نیمایی که فکر میکردیم حالا چون روزه ایم پس شق القمره و هم خدا هم اهل خونه باید برامون آسه برن و آسه بیان  ! اون کتک کاریهای سر بیدار شدن و مسواک زدنا …… مزه پرونیهای وسط خوردن سحری و و و و و  آدم دلش برا همه اینا تنگ میشه .

اینجا که میرسه شوشی میگه دیدی پس خودت مامانی هستی . هی به من میگی بچه ننه !

شماها دلتون تنگ نمیشه ؟ من کلا زیاد تو خط دلتنگی و نوستالژی و اینا نیستم ولی محاله ماه رمضون نیاد و من یاد اون روزا نیوفتم و دلم تنگ نشه .

حالا یه بارم میام بساطایی که وقت افطار و قبلش داشتیم براتون میگم ………

خیلی التماس دعا ها …. بله بله با شما هستم با خوده خودتم … آره شما . وقتی همه رو دعا میکردی یه یادی هم از ما بکن . راه دوری نمیره . قربون دستت .

قربون همتون …… طاعاتتون هم قبول

قزن نوستالژی !

سه شنبه 29 مرداد ماه سال 1387

با اسپیکر روشن وارد شوید .....

این آهنگ سرشار از دیوانگی ! تقدیم همه دوستان گل !

 

                آهنگ دیوونه خونه از جدیدترنهای ساسی مانکن !

خوشم میاد از آهنگاش . شر و ورای باحالی میگن . حداقل مث بقیه شون فحش نمیدن زیاد ! ولی هیکل و قیافه ایی که من دیدم به تنها چیزی که نمیخورد مانکنی ! طفل ان دیگه . آرزو دارن .... عیب که نیست هست ؟

خوش باشین و حالشو ببرین .

قَزی مانکن !

شنبه 5 مرداد ماه سال 1387

 

سلام عزیزان

انگیزه نوشتن این پست صرفا این بود که بقول سعید خان لباس عزا رو از تنم بیرون بیارم گرچه حال و حوصله ام کم از عزادارا نداره .هنوز هم وقتی یادش میوفتم یا شوکه میشم یا چشام اشکی میشه ...... بگذریم . خدا رحمتش کنه . سومین نفریه که با مرگش منو خیلی داغدار کرد .

اولین نفر ( به ترتیب زمانی البته ! چون خدابیامرزه دومی بیشتر شوکه کرد منو  ) مادربزرگم بود . تا اون زمان فکر میکردم مرگ ماله همسایه اس !!!!!! بعد که یهو دیدم یُخ بابا ! عزی جون ( جناب عزرائیل رو میگم دیگه ) همچین شوخیش گرفته و گرد تا گرده خونه و فک فامیلمون حوزه عملیاتیش رو وسعت داده ؛ دیگه عادت کردم بهش .

دومین مرحوم ؛ مرحوم پدر شوهرم بود . خیلی ناغافلی رفت بنده خدا . سرما خورده بود و تبش پائین نمیومد . عوض تبش هی فشارش میومد پائین و با التماس بالا برو هم نبود . صبح با شوهرم رفت بیمارستان محل کارش که هم دوا درمون بشه هم بره سره کارش بعد از ده روز مرخصی . زنگ که زدم بستریش کرده بودن . صدای عزیز دل هم زیاد حکایتهای خوبی نداشت ولی بد به دلم راه ندادم . عصری ساعت ۵ شوشی اومد خونه گفت ( میومدم رفتم یه سر هم بهش زدم خوب بود دیگه منم اومدم . داداش پیشش بود .) بعد گفت بریم یه چرتی بزنیم . چون از شب قبلش هم هردومون هی بیدار میشدیم و میرفتیم پیششون و من فشارشون رو میگرفتم . ولی همچنان پائین بود . خلاصه گیج و خسته خوابیدیم . ساعت ۷ تلفن زنگ زد و چون حال نداشتیم برداریم رفت رو پیغام گیر . که دیدیم زن برادر شوشیه ! داره با گریه سعی میکنه یه چیزی بگه که یهو هررررری دلم ریخت پائین ............... خدابیامرزتش . درست چند دقیقه بعد از اذان مغرب تموم میکنه .

سومی هم که همین خسرو خان بود ...... جالب اینجاست که دیشب خوابش رو هم دیدم ! جل الخالق .....  وسط یه میدون جنگ دست در دست هم ( وای خاک تو گورم ! ) همچین دل داده بودیم و قلوه میگرفتیم که بیا و ببین ...... ولی خیلی حس خوبی بود .. چشم آقامون روشن ! اگه بفهمه ...............

خلاصه که خواهرا و برادرا .. این چند وقت که در خدمت نبودیم یا داشتیم نبش قبر میکردیم یا حرص میخوردیم یا فاتحه میفرستادیم یا حرص میخوردیم یا جیغ جیغ میکردیم یا حرص میخوردیم و یااااااااااااااااااااااااا حرص میخوردیم !کمی هم فیلم میدیدم البته . خدا خیر بده بانی این کانال جدیده رو . ام بی سی پرژیا رو میگم . وامونده خیلی باحاله . هرچی فیلم مزخرفی که هی تو ام بی سی ۲ میذاشت میشستم میدیدم و هیچی نمیفهمیدم این میزاره و در کمال تعجب می فهمم ! و صد البته میفهمم که  اون دفه اصلا واس خودم یه سناریو جدید اختراع کرده بودم !  بعد واسه اینم حرص میخوردم !

برنامه مون شکر خدا خیلی متنوع است البته . نگران اوقات فراغت من نباشین .

قربون همگی

قزن حرص خور !

 

 

 

یکشنبه 2 تیر ماه سال 1387

 

خدمت رسیدم فقط محض اینکه چون حال خودم بهم خورده بود حال شما رو هم بگیرم !

هر چی عکسای این صفحه به آدم روحیه میده و اعتماد به نفس عوضش رو عکسای این صفحه در میاره ! اه حالم بهم خورد . یعنی چینی ها واقعا اینقدر گنده خورن ؟ تازه اینکه خوبه دیروز یه سری عکس دیگه هم دیدم ازشون که هووووووووووووووووووووووووو بی ادبیه ولی بگین اگه کسی خواست میزارم براش .

نمیدونم چرا چند روزه این مدل عکسا به تورم میخوره ! مدیونین بیاین بگین که بهش فکر میکردم ! آخه منو چه به ........ استغفرا... ( خوبی رها جان ! )

حالا برای تغییر حالاتتون اینا رو ببینین یه کم تلطیف شین ! اینا هم با مزه هستن .کیک طلاق   ! جالب میشه نه ؟ فک کن به جای چاقوی گل زده بیاین با خنجر خونی کیک رو ببرن و بدن به مدعوین !

قزن سبز !

 

یکشنبه 12 خرداد ماه سال 1387

 

آخرین شاهکارهای بنده ......

تازه از تنور دراومده فردا می خوام ببرم کلاس از ذوقم گفتم اول شماها ببینین . البته میدونم فردا ببرم کلی بهم می خنده ها ولی مهم نیست . مهم اینه که خودم کلی ذوقیدم براش !

خود گویم و خود خندم ؛ من مرد هنرمندم ! ( البته یه ورژن دیگه هم داره این شعر ! خلاف ادبه منتها نمیشه گفت ! )

توضیح : این کارا نمای یه اتاق خوابه با ۴ حالت نور در صبح ؛ ظهر ؛ غروب و مهتاب . تقریبا از یه زاویه هستن . برای یادگیری نورپردازی و سایه ها . متریال هم ندارن برا همین بی ریختن . داریم می رسیم به متریال از این به بعد کارا طبیعی تر میشن .....

( ولش کن بابا ؛ عکسا رو بیخیال ! سر فرصت میزارم شون ! )  

چون مبحث مربوط به نور و سایه است پس :

سایه عالی مستدام ! یا به عبارت بهتر تو آفتاب راه برین سایتون کم نشه !

قزن نورپرداز !

 پی نوشت : به این لینک یه سری بزنین خیلی جالبه . بهتون میگه زندگی قبلیتون چه جور آدمی بودین . کافیه تاریخ تولدتون رو به میلادی بدین . نمیدونم تا چه حد درسته . ولی من همیشه حال میکردم با این قضیه که بدونم قبلا چه جور جونوری بودم !

حالا برم برا خودم رو ترجمه کنم اگه زیاد ضایع نبودم توی پست بعدی میگم چیکاره حسن بودم !

ولی تا اینجا که من متوجه شدم در سال ۷۲۵میزیسته ام ! طرفای اریتره . عهد تیرکمون میرزا میشه گمونم ! بس که جمعیت زیاده ببین دوباره کی نوبتم شده ! حالا معلوم نیست ۷۲۵ قبل از میلاده ؟! بعد از میلاده ؟! خدایا یه خورده خودتو کنترل کن توی ازدیاد جمعیت ! هی درست میکنی هی به خودت میگی به به ! چه چه ! فکر ما رو هم بکن !

 

   1      2      3      4      5    >>