سحر شده بود ولی من هنوز بیدار بودم . قبل از اینکه برم بخوابم یه چیزی قلقلکم داد که دعای سحر رو گوش نداده نرم بخوابم . به قول همسر گرام اگر نمی تونیم روزه بگیریم ( حالا به هر دلیلی ) حداقل کاری که آدم میتونه بکنه اینه که یه کمی خودشو توی این حال و هوا قاطی کنه .
تلویزیون رو روشن کردم و با روشن شدنش خیلی سریع همون آوای هرساله به گوشم خورد . با همون لحن و با همون صوت .
با شنیدنش قشنگ روحمو دیدم که کشیده میشد به عقب . نه زیاد قدیم ولی عقب تر از این روزها .
اتاق نوجوونیهام که بزرگترین اتاق خونه بود و من تنها تنها صاحبش بودم . تاریک و البته همیشه سردتر از باقی خونه . برا همین مشتری نداشت. زمستونا سرد بود و تابستونا گرم . ولی من دوسش داشتم . دو تا پنجره داشت به حیاط . لب پنجره هاشم یه طاقچه بود اندازه اینکه یکی بتونه روش بشینه که شبهای شب زنده داری و بی خوابی جایگاهم بود . یه مهتابی بیرون تو حیاط بود که وقتی لب پنجره مینشستم راحت می تونستم کتاب بخونم .کورمال کورمال اونم با چه جدیتی ! همیشه مامانم میگفت درساتم اگه اینطوری میخوندی یه چیزی میشدی !!!!
خلاصه کنم تختم کنار یکی از اون پنجره ها بودهمونی که زیرش یه رادیاتور شوفاژ بود . وقتی خیلی سرد میشد پتوم رو مینداختم روی شوفاژ و برا خودم کرسی میساختم . اینقدر کیف داشت . برا همین هم بود که میتونستم تو اون اتاق دووم بیارم از سرما .
سحرهای ماه رمضون همیشه از چند دقیقه قبل از اینکه مامانم بیاد صدام کنه انگار احساس میکردم و یه جورایی خوابم سبک بود . به محض اینکه در اتاق رو باز میکرد نیگاش میکردم و میگفتم : بیدارم الان میام . ولی کو شجاعتی که بتونی از زیر پتو بکنی بیای بیرون . ولی هرطور بود بعد از چند دقیقه میرفتم .
تصویر میز آشپزخونه رو که غذا و سالاد حاضر و آماده روش بود ؛ دیشب خیلی واضح دوباره دیدم . من و مامان و بابا و ذوق سحری خوردن مخصوصا تو روزای اول ماه .
پسرا همیشه دق میدادن مون تا بلند شن . مامان همه مون رو باهم صدا میکرد ولی بعد از بیدار شدن من ده بار دیگه باید اونا رو صداشون میزد تا بلندشن . دیگه آخرین بارا از توی همون آشپزخونه و تقریبا به حالت جیغ بود که بابا یه ربع مونده به اذان ! لااقل فرصت جویدن غذاتون رو داشته باشین ……
همیشه آخرای غذای من اینا تازه بیدار میشدن و با یه چشم کاملا بسته و یه دونه نیمه بسته ! شروع به خوردن میکردن ….. بعدش ترافیک دم دستشوئی بود برا مسواک زدن و دعوا که کی زودتر بزنه …… همیشه هم یکی مسواک بدست بیرون میچرخید تو خونه …… مامان همیشه تاکید داشت خمیر دندون کم بزنیم و بعدش هم حتما یه چایی بدون قند یا کم شیرین بخوریم که تشنه مون نشه .
وای آب خوردنای لحظه آخر ……. هی گوش تیز میکردیم که ببینیم اگه اذون ندادن بازم بخوریم ……. وقتی اذون میگفت همه جیغ میزدیم و به هم هشدار میدادیم و داداش بزرگه دعوامون میکرد که اینقد جیر جیر نکنین خوابم میپره !
اما امون از روزای آخر ماه رمضون که دیگه بقول خودمون : الهم غشنی ! یعنی خدایا غش کردیم .
دیشب همه رو دیدم …… واضح و روشن . شفاف . ماه رمضونا دلم خیلی بیشتر برای مجردیهام تنگ میشه . شوشی میگه برا غذا حاضر آماده خوردنه ! من میگم آره اونم هست ولی انگار اون نذر و طلبایی که با گرفتن روزه داشتیم .. اون دو قورت و نیمایی که فکر میکردیم حالا چون روزه ایم پس شق القمره و هم خدا هم اهل خونه باید برامون آسه برن و آسه بیان ! اون کتک کاریهای سر بیدار شدن و مسواک زدنا …… مزه پرونیهای وسط خوردن سحری و و و و و آدم دلش برا همه اینا تنگ میشه .
اینجا که میرسه شوشی میگه دیدی پس خودت مامانی هستی . هی به من میگی بچه ننه !
شماها دلتون تنگ نمیشه ؟ من کلا زیاد تو خط دلتنگی و نوستالژی و اینا نیستم ولی محاله ماه رمضون نیاد و من یاد اون روزا نیوفتم و دلم تنگ نشه .
حالا یه بارم میام بساطایی که وقت افطار و قبلش داشتیم براتون میگم ………
خیلی التماس دعا ها …. بله بله با شما هستم با خوده خودتم … آره شما . وقتی همه رو دعا میکردی یه یادی هم از ما بکن . راه دوری نمیره . قربون دستت .
قربون همتون …… طاعاتتون هم قبول
قزن نوستالژی !




عوضش رو عکسای
اه حالم بهم خورد .
یعنی چینی ها واقعا اینقدر گنده خورن ؟ تازه اینکه خوبه دیروز یه سری عکس دیگه هم دیدم ازشون که هووووووووووووووووووووووووو
بی ادبیه ولی بگین اگه کسی خواست میزارم براش . 





