افندوک نامه های قزن قلفی - موضوع داستانهای دزدی !!!

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 29 مرداد ماه سال 1387

سلام به عوض اون یکی داستان قبلیه که سره کاری بود اینو بخونین . من خوشم اومد . فک کنم شما هم خوش خوشانتون بشه ! داستان از آقایی به نام محمد رضا ست . فقط همین رو میدونم ..

یکى بود، یکى نبود؛ غیر از خدا هیچ کس نبود.

روزى روزگارى در ولایت غربت یک پیرزنى به نام «ننه مُراد» بود و این ننه مراد یک پسرى داشت که اسمش «مُراد» بود. [محض توضیح عرض مى شود که در زمان وقوع این افسانه در ولایت غربت هجده تا ننه مراد دیگر هم وجود داشت. چرا؟ از براى این که در آن روزگاران پرهام، پژمان، کامبیز و... در ولایت غربت عمل نمى آمد لذا شیرزنان آن ولایت عمده همت خود را مصرف تولید رجب، صفر، مراد و... مى نمودند. توضیح از بنده نگارنده]

این مراد صبح ها پا مى شد و مى رفت در کوه و کمر از براى خودش نى مى زد و در آن کوه و کمر یک شغالى بود که با او دوست بود. وقتى مراد نى  مى زد، این شغال مى رفت و از براى او یک پشته هیزم جمع مى کرد و تنگ غروب مراد آن پشته هیزم را مى برد در شهر و مى فروخت و پولش را مى برد مى داد به ننه مراد تا از برایش کلوچه زنجفیلى درست کند. ننه مراد هم هر شب براى او دو تا گرده کلوچه زنجفیلى مى پخت. مراد یکى از کلوچه ها را خودش مى خورد، یکى اش را هم مى برد مى داد به آن شغال.

بارى اى برادر بد ندیده و اى خواهر نور دیده یک روز که این مراد توى کوه نشسته بود و با شغال اختلاط مى کرد، رو کرد به شغال و گفت: «اى یار عزیز و صمیمى و اى همراه قدیمى، از تو سئوالى دارم و آن اینکه عشق و عاشقى چه جور چیزى است؟» شغال جهاندیده و سرد و گرم روزگار چشیده با تعجب گفت: «اى مراد چطور معنى عشق را نمى دانى؟ به قول شاعر عشق شادى مى باشد و عشق آزادى مى باشد و عشق آغاز آدمیزادى مى باشد.» مراد گفت: «اى شغال عزیز مشکل شد دو تا. اینها که گفتى یعنى چى؟» شغال گفت: «صاف و ساده اش یعنى اینکه یک کسى را آن قدر دوست داشته باشى که جانت برایش درآید و هر کارى برایش بکنى.»

مراد گفت: «آها... یعنى عین من و تو...» شغال گفت: «نخیر... یعنى همین تو با یک دختر خانم.»

مراد که حسابى خجالت کشیده بود، موضوع صحبت را عوض کرد.

روزها گذشت و گذشت تا اینکه یک روز وقتى مراد از کوه برمى گشت در دامنه کوه دخترکى را دید که انگشتش توى بینى اش بود و داشت گوسفند مى چرانید.

وقتى چشم مراد به دخترک افتاد، یک مرتبه قلبش بنا کرد به تند زدن و دست و پایش شل شد. [این بنده نگارنده نیز در عنفوان جوانى چنان که افتد و دانى بارها به این حالت دچار گردیده و هم در همان ایام این بیت را سروده است: وقتى که اعوجاج به من دست مى دهد/ احساس ازدواج به من دست مى دهد! تمام شد توضیح این بنده نگارنده]

بارى مراد که از خود بى خود گردیده بود، مدتى مبهوت دخترک ماند که با تلاشى پیگیر و خستگى ناپذیر به کند و کاو بینى مشغول بود.وقتى دخترک رفت، مراد هم با چشم گریان رفت به خانه و نشست ور دل ننه مراد و بنا کرد به شعر هاى سوزناک گفتن که:

الا اى دختر انگشت به بینى

الهى مادرت داغت نبینى

چقدر خوبه که پاى سفره ی عقد

بگه آبجیت که رفتى گل بچینى!

خلاصه این قدر نى زد و شعر هاى سوزناک این جورى گفت که ننه مراد حتم کرد که پسرش عاشق شده. این شد که دستش را گرفت روى نبض دست مراد و بنا کرد به نام بردن کوچه پس کوچه هاى ولایت غربت تا هر جا نبض مراد تند زد، بفهمد که دختر مال کدام محله است. مراد که از قضیه بو برده بود، گفت: «ننه، بى  خودى به خودت زحمت نده من که نمى دانم این دختر مال کدام کوچه و محله است.» ننه مراد گفت: «خبر مرگت پس چطورى عاشق شدى؟»

مراد کل ماجراى آن روز را براى ننه مراد تعریف کرد و قول داد فردا برود نشانى دختر را پیدا کند.

فرداى آن روز مراد دخترک را از پاى کوه تا در خانه شان تعقیب کرد و راه خانه شان را بلد شد و رفت به ننه اش گفت. همان شب، ننه مراد یک کله قند و یک قواره دبیت گلدار برداشت و همراه پسرش رفت به خانه دخترک براى خواستگارى. آنجا که رسیدند چاى و شربتى خوردند و پدر دخترک از گرماى هوا شکایت کرد و گفت: «گرما هم گرما هاى قدیم.» و بحث سیاسى گل انداخت. اواخر شب ننه  مراد که پک و پهلویش از سقلمه هاى مراد ناسور شده بود، حرف خواستگارى را پیش کشید و گفت: «پسر دسته گلم را آورده ام که غلام شما بشود.» پدر دخترک بادى به غبغب انداخت و گفت: «البته ایشان که تاج سر است مع الوصف ما هم یک دخترى داریم که شاه ندارد و صورتى دارد که ماه ندارد و در خوشگلى تا و همتا ندارد و اگر شاه ولایت غربت هم با لشکرش بیاید و شاهزاده هایش دور و برش باشند و بخواهد صبیه را براى پسر کوچک ترش بگیرد، آیا بدهیم ، آیا ندهیم. مع هذا به قسمت و تقدیر هم معتقدیم. اگر این گلدسته شما بتواند سه خواسته دختر ما را برآورده کند، دخترمان را مى دهیم به شما.» ننه مراد گفت: «آن سه تا خواسته چیست؟» پدر دخترک گفت: «خواسته اول شاخ غول است. هر وقت آورد، خواسته هاى بعدى اش را هم مى گوییم.»مراد و مادرش خداحافظى کردند و بیرون آمدند. صبح فردا مراد رفت پیش شغال و شرح ماوقع را گفت و گفت: «حالا شاخ غول از کجا پیدا کنم؟» و بنا کرد به گریه کردن. شغال که دلش به رحم آمده بود، گفت: «اى مراد من یک غولى را مى شناسم که در همین نزدیکى است و از قضا دست و بالش هم تنگ است. بیا برویم پیش او بلکه راضى شود شاخش را به تو بفروشد.» مراد و شغال رفتند پیش غول و بعد از کلى چانه زدن غول راضى شد شاخ هایش را مایه کارى از قرار جفتى هفت قران به آنها بفروشد. مراد پول را داد و بر شغال آفرین گفت و شاخ ها را برداشت و برد و داد به پدر دخترک. پدر دخترک پس از حصول اطمینان از اوریجینال بودن شاخ ها گفت: «احسنت و اینک خواسته دوم: آوردن شغالى که بتواند حرف بزند و از کوه و کمر هیزم جمع کند.»

صبح فردا مراد با شرمندگى رفت و شغال صمیمى و دوست قدیمى اش را انداخت توى گونى و آورد به پدر دخترک تحویل داد. پدر دخترک گفت: «مرحبا! و اینک خواسته سوم و آخرین خواسته: چشم پوشى داماد از حق تولید سوخت هسته اى و تعلیق غنى سازى.»

مراد پس کله اش را خاراند و گفت: «یعنى هیچ راه دیگرى ندارد، مثلاً اینکه به جاى این بروم یک نشانه  حیات از مریخ بیاورم یا همه مورچه هاى نر و ماده دنیا را تفکیک کنم یا آب یک اقیانوسى را سر بکشم و...» پدر دخترک گفت: «نه.» مراد گفت: «پس دخترتان مال خودتان، من هم همان مى روم با ننه ام زندگى مى کنم.»ما از این داستان نتیجه مى گیریم که آن دختر همچین مالى هم نبوده است! قصه ما به سر رسید غلاغه به خونه ش نرسید.

خب اگه خوشتون اومد یه فاتحه خیر اموات خودتون برا اموات نویسنده و ایضا اینجانب بنده حقیر ! شخص شخیص قزن برفستین !

قربون همه شما

قزن ِداستان دزد ........

چهارشنبه 16 مرداد ماه سال 1387

یک داستان عجیب لطفا آن را تا انتها بخوانید

اتومبیل مردی که به تنهایی سفر می کرد در نزدیکی صومعه ای خراب شد.  مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئیس صومعه گفت : «ماشین من خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟ »
رئیس صومعه بلافاصله او را  به صومعه دعوت کرد. شب به او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیر کردند. شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدای عجیبی شنید. صدای که تا قبل از آن هرگز نشنیده بود . صبح فردا  از راهبان صومعه  پرسید که صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی گفتند :« ما نمی توانیم  این را به تو بگوییم . چون تو یک راهب نیستی»   
مرد با نا امیدی از آنها تشکر کرد و  آنجا را ترک کرد. 
چند سال بعد  ماشین همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد . 
راهبان صومعه بازهم وی را به صومعه دعوت کردند ، از وی پذیرایی کردند و ماشینش را تعمیر کردند. آن شب بازهم او آن صدای مبهوت کننده عجیب را که چند سال قبل شنیده بود ، شنید.
صبح فردا پرسید که آن صدا چیست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمی توانیم  این را به تو بگوییم . چون تو یک راهب نیستی»   
این بار مرد گفت «بسیار خوب ، بسیار خوب ، من حاضرم حتی زندگی ام را برای دانستن فدا کنم. اگر تنها راهی که من می توانم پاسخ این سوال را بدانم  این است که راهب باشم ، من حاضرم . بگوئید چگونه می توانم راهب بشوم؟»
راهبان پاسخ دادند « تو باید به تمام نقاط کره زمین سفر کنی و به ما بگویی چه تعدادی برگ گیاه روی زمین وجود دارد و همینطور باید تعداد دقیق سنگ های روی زمین را به ما بگویی. وقتی توانستی پاسخ این دو سوال را بدهی تو یک راهب خواهی شد.»
مرد تصمیمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.
مرد گفت :‌« من به تمام نقاط کره زمین سفر کردم  و عمر خودم  را وقف کاری که از من خواسته بودید کردم . تعداد برگ های گیاه دنیا 371,145,236,284,232    عدد است. و 231,281,219,999,129,382   سنگ روی زمین وجود دارد»
راهبان پاسخ دادند :« تبریک می گوییم  . پاسخ های تو کاملا صحیح است . اکنون تو یک راهب هستی . ما اکنون می توانیم منبع آن صدا را به تو نشان بدهیم.»
رئیس راهب های صومعه مرد را به سمت یک در چوبی راهنمایی کرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود»
مرد دستگیره در را چرخاند ولی در قفل بود . مرد گفت :« ممکن است کلید این در را به من بدهید؟»
راهب ها کلید را به او دادند و او در را باز کرد.
پشت در چوبی یک در  سنگی بود . مرد درخواست کرد تا کلید در سنگی را هم به او بدهند. 
راهب ها کلید را به او دادند و او در سنگی را هم باز کرد. پشت در سنگی هم دری از یاقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست کلید کرد . 
پشت آن در نیز در دیگری از جنس یاقوت کبود قرار داشت. 
و همینطور پشت هر دری در دیگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، یاقوت زرد و  لعل بنفش قرار داشت.
در نهایت رئیس راهب ها گفت:« این کلید آخرین در است » . مرد که  از در های بی پایان خلاص شده بود قدری تسلی یافت. او قفل در را باز کرد. دستگیره را چرخاند و در را باز کرد . وقتی پشت در را دید و متوجه شد که منبع صدا چه بوده است متحیر شد. او دید... او دید واقعا شگفت انگیز و باور نکردنی بود.

>              .
>
>              .
>
>              .
>
>              .
>
>              .
>
>              .
>
>              .
>
>              .
>
>              .
>
>              .
>
>              .
>
>              .
>
>              .
>
>              .
>
>              .
>
>              .
>
>              .
>
>              .
>
>              .
>
>              .
>
>              .
>
>              .
>
>              .

.....اما من نمی توانم بگویم او چه چیزی پشت در دید ، چون شما راهب نیستید .

لطفا به من فحش ندید؛ خودمم دارم دنبال اون کسی که اینو برای من فرستاده می گردم تا حقشو کف دستش بگذارم.

قربون همگی :

قزن در انتظار انتقام !

سه شنبه 23 بهمن ماه سال 1386

 

سلام عزیزان ......

میدونم این داستان رو همتون خوندین جدیدا هم خانم ساروی کیجا گذاشته تو وبلاگش ؛چون می خواستم برای همیشه داشته باشمش برا همین اینجا میزارم .

درضمن نازخاتون جان ..... میترسم اگه بخوام بچه هه رو برات ایمیل کنم وسط راه جیش کنه به سیستمتون .... عصمت تون رنگین بشه آبجی !

برای دوستانیکه از مضمون صحبتای ما خبر ندارن : رجوع شود به پست قبلی و ایضا کامنتهاش !

 

 

دو فنجان قهوه   

پروفسور مقابل کلاس فلسفه‌ی خود ایستاد و چند چیز را روی میز گذاشت . وقتی کلاس شروع شد ، بدون هیچ کلمه‌ای ، یک شیشه‌ی بسیار بزرگ را برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد .

بعد از شاگردان خود پرسید که آیا این ظرف پر است ؟ و همه تایید کردند .

سپس پروفسور ظرفی از سنگ‌ریزه برداشت و آن‌ها را داخل شیشه ریخت و شیشه را به آرامی تکان داد . سنگ‌ریزه‌ها در بین مناطق باز بین توپ‌های گلف قرار گرفتند ؛ و سپس دوباره از دانش‌جویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی تایید کردند .

بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت ؛ و خب ، البته ماسه‌ها همه‌ی جاهای خالی را پر کردند . او یک‌بار دیگر پرسید که آیا ظرف پر است و دانش‌جویان یک‌صدا گفتند : "بله ". 

بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه‌ی محتویات داخل شیشه خالی کرد و گفت در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه‌ها را پر می‌کنم ! همه‌ی دانش‌جویان خندیدند .

در حالی که صدای خنده فرو می‌نشست ، پروفسور گفت : " حالا من می‌خواهم که متوجه این مطلب شوید که :

این شیشه نمایی از زندگی شماست ، توپ‌های گلف مهم‌ترین چیزها در زندگی شما هستند ، خانواده‌تان ، فرزندانتان ، سلامتی‌تان ، دوستانتان و مهم‌ترین علایقتان - چیزهایی که اگر همه‌ی چیزهای دیگر از بین بروند ولی این‌ها بمانند ، باز زندگی‌تان پابرجا خواهد بود . 

سنگ‌ریزه‌ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان ، خانه‌تان و ماشینتان .

ماسه ها هم سایر چیزها هستند -  مسایل خیلی ساده . "

پروفسور ادامه داد: " اگر اول ماسه‌ها را در ظرف قرار بدهید ، دیگر جایی برای سنگ‌ریزه‌ها و توپ‌های گلف باقی نمی‌ماند ، درست عین زندگی‌تان . اگر شما همه‌ی زمان و انرژی‌تان را روی چیزهای ساده و پیش پاافتاده صرف کنید ، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت دارد باقی نمی‌ماند . به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت دارد توجه زیادی کنید ، با فرزندانتان بازی کنید ، زمانی را برای چک‌آپ پزشکی بگذارید . با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با آن‌ها خوش بگذرانید . همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابی‌ها هست . همیشه در دست‌رس باشید . اول مواظب توپ‌های گلف باشید ، چیزهایی که واقعا برایتان اهمیت دارند ، موارد دارای اهمیت را مشخص کنید . بقیه‌ی چیزها همان ماسه‌ها هستند . "

 یکی از دانش‌جویان دستش را بلند کرد و پرسید : پس دو فنجان قهوه چه معنایی داشتند ؟ 

پروفسور لب‌خند زد و گفت : " خوش‌حالم که پرسیدی . این فقط برای این بود که به شما نشان بدهم که مهم نیست زندگی‌تان چقدر شلوغ و پرمشغله است ، همیشه در آن جایی برای صرف دو فنجان قهوه با یک دوست هست ! "

 

 

قربون همتون : قزن حکمت آموخته !

 

 

شنبه 10 آذر ماه سال 1386
 
 
امروز براتون یه داستان میزارم از یه وبلاگی که خودم خیلی بهش علاقه دارم . و همه داستانهاشو میخونم .
 
ذهنش بدجوری خلاقه . امیدوارم هرجا هست موفق باشه .
 
 
 
دعا کن و از لطف خدا غافل نباش !
 

لازم نیست خیلی مرا بشناسید که بدانید من دیوانه نویسنده فقید کورت. و. جونیور هستم. دستشویی ٬زیر میز اتاق نشیمن ٬روی میز کنار تخت و ته همه کیفهای دستی من نوشته ای از کورت یافت می شود. با کورت قبل از مرگ رابطه ای نداشتم. ولی بعد از مرگش خوابش را هر از گاهی می بینم. دست بر قضا راهی جهنم شده است و اینجور که خودش می گوید اوقات خوشی را دارد.

- کورت کلا چطوری ؟

- عالی دارم مرلین. م را نگاه می کنم. برنزه خوشرنگی شده است. و الان دارد برهنه تن پوست پوستش را کرم تف کفتار می زند.

...

- کورت امروز چه خبر .

- خبر داری دیشب ص. را آوردند. دارش زده اند. الان دارد با پسرهایش که از بهشت آمده ملاقات ٬بای بای می کند.

...

- کورت همه چی خوبه ؟

- خدای من. این خانم مانکن " پلی بوی" پولدار بود که مرد؟

- آهان آنا. الف.

- همون...یکسره رفته بهشت. الان هم یک روی تلویزیون وسط جهنم نشانش می دهند که لثه هایش را بیرون انداخته و می گوید : " از لطف خداوند غافل نباش " .... فاک یوووووووووووووو! همش تبلیغاته. حالم را بهم می زنند.

 

خلاصه این داستان ادامه داشت تا سه ماه پیش که کورت آن قضیه را برایم تعریف کرد. در خواب از من قول شرف گرفت که به کیدین زن بیوه اش نگویم. ساعت سه صبح از خواب پریدم و در اینترنت دنبال تلفن کیدین. و. گشتم. نبود. شماره یک مردی بود بنام ج. ن. تامسون. ظاهرن نسبتی با خانواده کورت دارد.

- -سلام ج.

- الو... الو..

- -ج . تامسون

- بله .. خودم هستم.

- -من تلفن خانم کیدین . و. را می خواستم.

- شما؟

- -من از ایران تماس می گیرم و یک مبلغی پول هست که انتشارات ما در قبال امتیاز چاپ کتاب مرحوم می خواهد به همسر مرحوم بپردازد.

- ساعت سه صبح است.

- -اینجا یازده و نیم است.

- من از شما ساعت نپرسیدم. صبح فردا زنگ بزنید دفتر من با شما صحبت کنم.

- -خدای من . آقای تامسون .. شما متوجه نیستید در کشور ما در ازای ترجمه پول به کسی نمی دهند. حالا من آدم حسابی شده ام می خواهم سهم خانم و. را بدهم شما سنگ می اندازید .  خداحافظ.

- چقدر هست حالا؟

- -محرمانه است.

-  من وکیل آثار مرحوم  هستم.

- -من فقط به خودشان خواهم گفت و اگر ایشان شفاهن از من خواستند که با شما صحبت می کند.

- الان سه صبحه.

- -قبلن گفتید. این کار ضروریه. من باید با خانم کیدین صحبت کنم.

- مداد داری؟ بنویس. ولی نگو شماره را از من گرفتی.

و اینگونه من شماره کیدین را یافتم.

-- الو. کیدین و.

- بله

- -من خبری از شوهر مرحومتون دارم.

- خانم محترم . ساعت سه و نیم صبحه . چه خبری؟ من الان دارم با آن یکی خط به نهصد و یازده زنگ می زنم.

- -کیدین.. کورت با جیسی ریخته رو هم.

- -به جهنم. الان که مرده. چه اهمیتی داره. هردوشون مردن.

- -نه دیگه. در جهنم با هم هستند.

- مگه جیسی هم رفته جهنم؟

- -بله دیگه. کورت امشب آمد به خواب من و گفت که جیسی هم آمده جهنم.

- حقش بود ... زنیکه جنده رقاص. جهنم کمشه باید بره تو کون اژدها .

- -کیدین. چرا متوجه نیستی. کورت هم آنجاست.

- -تو کی هستی ساعت سه صبح به من زنگ زدی اینها را می گی.

- -من یکی ار طرفداران شوهرت که باهاش رابطه بعد از موت دارم.

-  سعی کن رابطه ات را سالم نگه داری و الا تو هم خبر مرگت می ری پیش آن دوتا.

- -زن ساده ای هستی. به آن دوتا دارد خوش می گذارد.

- این زنیکه جیسی آخر کار خودش را کرد. باورت نمی شه .. خانم...؟

-- آیدا

- اییدا..

--آیدا

- مثل اون اپراهه؟

-- آره.

- آیدا ٬هر وقت من جایی رفتم وقتی برگشتم فهمیدم که در نبود من این جیسی یا چاهش گرفته .. یا عقرب تو خونش بوده. با صدا می شنیده از شوفاژ خونه. و این شوهر گور به گور من هم که سوپر من محله است...

- -و تو الان آنچه را که جیسی آرزو می کرد بهش دادی

- من هیچی به اون هرجایی کون گنده نمی دم. زنیکه مرگش هم حساب شده بود. ببین کی مرد!مطمئنم که فکرش را کرده بود. واسه همه چی مشاور داشت....

- -تو باید نفرینت را پس بگیری که بره بهشت. آنوقت تو راحت می شی.

- تو مگه طرفدار کورت نیستی واسه چی به من راه حل می دی.

-- چون قبل کورت طرفدار حقوق زنانم. من یک فمیمنیست...

- فکر می کنی نفرین من باعث شده. نه فکر نمی کنم. لیندا هم هست. دائم جلو در خانه لیندا اینها پنچر می کرد. می دانست رابرت مکانیکی بلد است . بعد سر و کون برهنه پنچری می گرفت. نه لیندا هم خون به دل شد. ملیسا هم است. نوبی .. آلندا...

 - -می فهمم. همه باید از گناهش بگذرید که بره بهشت. براش دعا کنید. خیرات بدهید. شمع روشن کنید. بفرستینش بهشت. حالش گرفته بشود.

- فامیلتونه؟

- -نه بابا. به خدا بخاطر خودت می گم. به نظرم انصاف نیست.

- روش فکر می کنم. جیسی جنده خانم. شب بخیر.

گوشی را گذاشت.

تا دیشب نه خبری بود نه خوابی. امروز صبح از زیر دوش که در آمدم دیدم کسی روی بخار شیشه نوشته.

"خیلی گه و دهن لقی. ضمنن جای کتاب من هم تو مستراح نیست. "

 

ممنون آیدا جان . با اینکه میدونم هرگز به وبلاگ من نیومدی و نخواهی اومد !

قزن سارق زاده !

 

جمعه 16 شهریور ماه سال 1386
-ما که می خوایم با هم ازدواج کنیم دیگه چه فرقی داره قبلش با هم بخوابیم یا بعدش؟مهم اینه که همدیگرو دوست داریم این هم بستری رابطمون رو مستحکم تر می کنه.

- نه!گناه داره

-ای بابا چه گناهی؟دیگه دوره ی این حرف ها گذشته. تاریخ مصرف دین و این چیزا گذشته.بهشت خدا رو خودم واست می سازم آدم عاقل نقدو ول نمی کنه بچسبه به نسیه.اینقدر بی کلاس نباش

- اگه خدا گفته حتما یه حکمتی توش هست

-کدوم خدا؟ اون که به زور با یه عقل ناقص پرتمون کرده تو این دنیا بعد هم می خواد بندازتمون تو آتیش؟

-(سکوت)

....

- چرا تلفنت رو جواب نمیدی؟

- کار دارم نمی فهمی؟

-تو سرد شدی.تو می گفتی رابطمون بهتر می شه

-ببین عزیزم تو دختر خوشگلی هستی همه چیز تمومی بهترین اندام رو داری ولی واسه من زیادی من نمی تونم خوشبختت کنم.

-من که ازت چیزی نمی خوام می ریم یه گوشه با هم زندگی می کنیم.با همه چیزت می سازم.فکر آبروی منو نمی کنی؟ همه می گن چرا به خواستگارام جواب نمی دم

- اه.چرا نمی فهمی من نمی خوام ازدواج کنم ازدواج یعنی محدودیت چقدر بدم واسه ترمیم؟

-چیزی رو که از من گرفتی با پول نمی شه جبران کرد.تو به من قول داده بودی من فکر می کردم تا آخر عمر با توام

....

(کنار خیابون.تلفن سکه ای)

-الو.ببخشید خانوم با آقا.... کار داشتم

-امروز گوشیشون با منه

-معذرت می خوام شما؟؟؟

-خانمشون هستم!!!!

.....

(همونجا)

-هی خوشگله امشب به ما یه حالی میدی؟

-آره(با بغض)

پ.ن:گاهی اینجوری شروع می شه

.

.

.

.

قزن نوشت : من کاملا اعلام برائت میکنم از نویسندکی این مطلب !

.

امضاء : قزن سارق زاده !