سلام به عوض اون یکی داستان قبلیه که سره کاری بود اینو بخونین . من خوشم اومد . فک کنم شما هم خوش خوشانتون بشه ! داستان از آقایی به نام محمد رضا ست . فقط همین رو میدونم ..
یکى بود، یکى نبود؛ غیر از خدا هیچ کس نبود.
روزى روزگارى در ولایت غربت یک پیرزنى به نام «ننه مُراد» بود و این ننه مراد یک پسرى داشت که اسمش «مُراد» بود. [محض توضیح عرض مى شود که در زمان وقوع این افسانه در ولایت غربت هجده تا ننه مراد دیگر هم وجود داشت. چرا؟ از براى این که در آن روزگاران پرهام، پژمان، کامبیز و... در ولایت غربت عمل نمى آمد لذا شیرزنان آن ولایت عمده همت خود را مصرف تولید رجب، صفر، مراد و... مى نمودند. توضیح از بنده نگارنده]
این مراد صبح ها پا مى شد و مى رفت در کوه و کمر از براى خودش نى مى زد و در آن کوه و کمر یک شغالى بود که با او دوست بود. وقتى مراد نى مى زد، این شغال مى رفت و از براى او یک پشته هیزم جمع مى کرد و تنگ غروب مراد آن پشته هیزم را مى برد در شهر و مى فروخت و پولش را مى برد مى داد به ننه مراد تا از برایش کلوچه زنجفیلى درست کند. ننه مراد هم هر شب براى او دو تا گرده کلوچه زنجفیلى مى پخت. مراد یکى از کلوچه ها را خودش مى خورد، یکى اش را هم مى برد مى داد به آن شغال.
بارى اى برادر بد ندیده و اى خواهر نور دیده یک روز که این مراد توى کوه نشسته بود و با شغال اختلاط مى کرد، رو کرد به شغال و گفت: «اى یار عزیز و صمیمى و اى همراه قدیمى، از تو سئوالى دارم و آن اینکه عشق و عاشقى چه جور چیزى است؟» شغال جهاندیده و سرد و گرم روزگار چشیده با تعجب گفت: «اى مراد چطور معنى عشق را نمى دانى؟ به قول شاعر عشق شادى مى باشد و عشق آزادى مى باشد و عشق آغاز آدمیزادى مى باشد.» مراد گفت: «اى شغال عزیز مشکل شد دو تا. اینها که گفتى یعنى چى؟» شغال گفت: «صاف و ساده اش یعنى اینکه یک کسى را آن قدر دوست داشته باشى که جانت برایش درآید و هر کارى برایش بکنى.»
مراد گفت: «آها... یعنى عین من و تو...» شغال گفت: «نخیر... یعنى همین تو با یک دختر خانم.»
مراد که حسابى خجالت کشیده بود، موضوع صحبت را عوض کرد.
روزها گذشت و گذشت تا اینکه یک روز وقتى مراد از کوه برمى گشت در دامنه کوه دخترکى را دید که انگشتش توى بینى اش بود و داشت گوسفند مى چرانید.
وقتى چشم مراد به دخترک افتاد، یک مرتبه قلبش بنا کرد به تند زدن و دست و پایش شل شد. [این بنده نگارنده نیز در عنفوان جوانى چنان که افتد و دانى بارها به این حالت دچار گردیده و هم در همان ایام این بیت را سروده است: وقتى که اعوجاج به من دست مى دهد/ احساس ازدواج به من دست مى دهد! تمام شد توضیح این بنده نگارنده]
بارى مراد که از خود بى خود گردیده بود، مدتى مبهوت دخترک ماند که با تلاشى پیگیر و خستگى ناپذیر به کند و کاو بینى مشغول بود.وقتى دخترک رفت، مراد هم با چشم گریان رفت به خانه و نشست ور دل ننه مراد و بنا کرد به شعر هاى سوزناک گفتن که:
الا اى دختر انگشت به بینى
الهى مادرت داغت نبینى
چقدر خوبه که پاى سفره ی عقد
بگه آبجیت که رفتى گل بچینى!
خلاصه این قدر نى زد و شعر هاى سوزناک این جورى گفت که ننه مراد حتم کرد که پسرش عاشق شده. این شد که دستش را گرفت روى نبض دست مراد و بنا کرد به نام بردن کوچه پس کوچه هاى ولایت غربت تا هر جا نبض مراد تند زد، بفهمد که دختر مال کدام محله است. مراد که از قضیه بو برده بود، گفت: «ننه، بى خودى به خودت زحمت نده من که نمى دانم این دختر مال کدام کوچه و محله است.» ننه مراد گفت: «خبر مرگت پس چطورى عاشق شدى؟»
مراد کل ماجراى آن روز را براى ننه مراد تعریف کرد و قول داد فردا برود نشانى دختر را پیدا کند.
فرداى آن روز مراد دخترک را از پاى کوه تا در خانه شان تعقیب کرد و راه خانه شان را بلد شد و رفت به ننه اش گفت. همان شب، ننه مراد یک کله قند و یک قواره دبیت گلدار برداشت و همراه پسرش رفت به خانه دخترک براى خواستگارى. آنجا که رسیدند چاى و شربتى خوردند و پدر دخترک از گرماى هوا شکایت کرد و گفت: «گرما هم گرما هاى قدیم.» و بحث سیاسى گل انداخت. اواخر شب ننه مراد که پک و پهلویش از سقلمه هاى مراد ناسور شده بود، حرف خواستگارى را پیش کشید و گفت: «پسر دسته گلم را آورده ام که غلام شما بشود.» پدر دخترک بادى به غبغب انداخت و گفت: «البته ایشان که تاج سر است مع الوصف ما هم یک دخترى داریم که شاه ندارد و صورتى دارد که ماه ندارد و در خوشگلى تا و همتا ندارد و اگر شاه ولایت غربت هم با لشکرش بیاید و شاهزاده هایش دور و برش باشند و بخواهد صبیه را براى پسر کوچک ترش بگیرد، آیا بدهیم ، آیا ندهیم. مع هذا به قسمت و تقدیر هم معتقدیم. اگر این گلدسته شما بتواند سه خواسته دختر ما را برآورده کند، دخترمان را مى دهیم به شما.» ننه مراد گفت: «آن سه تا خواسته چیست؟» پدر دخترک گفت: «خواسته اول شاخ غول است. هر وقت آورد، خواسته هاى بعدى اش را هم مى گوییم.»مراد و مادرش خداحافظى کردند و بیرون آمدند. صبح فردا مراد رفت پیش شغال و شرح ماوقع را گفت و گفت: «حالا شاخ غول از کجا پیدا کنم؟» و بنا کرد به گریه کردن. شغال که دلش به رحم آمده بود، گفت: «اى مراد من یک غولى را مى شناسم که در همین نزدیکى است و از قضا دست و بالش هم تنگ است. بیا برویم پیش او بلکه راضى شود شاخش را به تو بفروشد.» مراد و شغال رفتند پیش غول و بعد از کلى چانه زدن غول راضى شد شاخ هایش را مایه کارى از قرار جفتى هفت قران به آنها بفروشد. مراد پول را داد و بر شغال آفرین گفت و شاخ ها را برداشت و برد و داد به پدر دخترک. پدر دخترک پس از حصول اطمینان از اوریجینال بودن شاخ ها گفت: «احسنت و اینک خواسته دوم: آوردن شغالى که بتواند حرف بزند و از کوه و کمر هیزم جمع کند.»
صبح فردا مراد با شرمندگى رفت و شغال صمیمى و دوست قدیمى اش را انداخت توى گونى و آورد به پدر دخترک تحویل داد. پدر دخترک گفت: «مرحبا! و اینک خواسته سوم و آخرین خواسته: چشم پوشى داماد از حق تولید سوخت هسته اى و تعلیق غنى سازى.»
مراد پس کله اش را خاراند و گفت: «یعنى هیچ راه دیگرى ندارد، مثلاً اینکه به جاى این بروم یک نشانه حیات از مریخ بیاورم یا همه مورچه هاى نر و ماده دنیا را تفکیک کنم یا آب یک اقیانوسى را سر بکشم و...» پدر دخترک گفت: «نه.» مراد گفت: «پس دخترتان مال خودتان، من هم همان مى روم با ننه ام زندگى مى کنم.»ما از این داستان نتیجه مى گیریم که آن دختر همچین مالى هم نبوده است! قصه ما به سر رسید غلاغه به خونه ش نرسید.
خب اگه خوشتون اومد یه فاتحه خیر اموات خودتون برا اموات نویسنده و ایضا اینجانب بنده حقیر ! شخص شخیص قزن برفستین !
قربون همه شما
قزن ِداستان دزد ........




